باغ واژه ها
در شهر دوشنبه مجموعه اشعار وارث شاعر معاصر تاجیک زیر عنوان « در چهار فصل لحظه ها» توسط « نشریات شرق آزاد» منتشیر شد.
این مجموعه نمای حالت ها و رنگ های زندگیِ شاعر است که در آن زیسته و از دنیای پاک و صمیمی خویش برای ما ارمغان آورده است.
من چه سان از این پستی راه اختران گیرم،
تا از آن بلندی ها دست دیگران گیرم.
کج کلاهِ عمرم بین ششته بر سرم قایم،
راستی بیاموزد سوی پای من دایم.
من چه سان برافروزم با فروغِ یزدانی،
بیرون آورم جان را از لباس پزمانی.
من چه سان بیفشانم این غبار حیرت را،
در کمال تن بینم جلوه ی محبت را.
بعد از آن بلرزانم تک درخت بودن را،
رو به دیده بینمایم صیرت نمودن را.
سخن از شعر گفتن کار سختی است زیرا شعر عالی ترین درجۀ سخن است. شاید بهترین تعبیری که بزرگان برای شعر بیان کرده اند همین تعبیر «رستاخیز کلیمات» باشد. شعر در واقع قیام یک روح بیدار است برای بیان حقیقت و واقعیت زندگی.شعر زبان لطیف و شفاف بشر است.جهان شعر مرز ندارد.شاید در دیگر انواع بیان ما شاخص ها و ویژگی های خاص نژادی، قومی و جغرافیای را احساس کنیم که یک نوع مرزبندی در تفکر است، اما در شعر این پدیده کمتر به چشم می خورد.بدین خاطر اگر ما شعر هر قوم و ملتی را مطالعه کنیم یک نوع همبستگی و همخانی در آن پیدا می کنیم.چاپ یک مجموعه ی شعری مانند سبز کردن یک باغ در بیابان است.شعر باغ لطافت و زیبایی است.
«در چهار فصل لحظه ها» ی وارث نیز باغ معنای بشر را فربیه تر می کند.هر چند که برخی وارث را یک شاعر درون گرا ی به مسایل اجتماعی بی توجه می خوانند اما این برداشت اساس واقعی ندارد بلکه دید و روح شعارزده ی آنان موجب چنین نتیجگیریِ سطحی می شود.
شعر «درخت» را با هم می خوانیم:
درخت باید بود:
با برگ برگ دعا
با شاخه شاخه میوه ی دل
درخت باید بود:
با ریشه ی به خاک سعادت
با قامتی به اوج عبادت.
درخت باید بود:
سرشار از حضور تلاوت
سرشار از قد قانت و قیام.
درخت باید بود:
تا زندگیست جانب خرشید رو نمود
با آب باد و آتش ایام خو نمود.
درخت باید بود:
با سوره های سبز...
درخت رمز یک انسان کامل است. انسان با کرامتی که هم حضور فعال اجتماعی دارد و هم معنوی.درخت بودن با تمام معیار های که در عرفان مطرح می شود سازگار است. وارث نیز برای تبلیغ انسانیت در این جا تعبیر درخت را بسیار دقیق و مناسب بکار گرفته است.شعر وارث سرشار از لطافت و صمیمیت است. در شعر «باغ» می گوید:
مادرم باغیست
روی جانمازِ پر گلِ خویش
و من
یک خوشه ی انگور غزل
در باغ
مادرم باغیست
میوه های از دعا دارد
تا بخواند خلق عالم را سر خان
مادرم عطر خدا دارد...
من در ادبیاتِ تاجیک در باره ی مادر شعر زیاد خوانده ام، اشعار بسیار صمیمی و روان، اما خواندن شعر «مادر» وارث جالب تر بود وقتی که می گوید:
مادر من
جانماز برگ هارا تازه می کرد
تا ملایک رو ز باغ ما نتابد.
مادر من
از ره خود خار می چید
تا که ما خواری نبینیم
چادر ناموس دنیارا به سر داشت.
« چادر ناموس دنیا را به سر داشتن» بهترین و جامع ترین تعبیر است برای مادران مهربان.
به دنبال این وارث می سراید:
مادر من
هر پگاهی
چهره ی مهتاب را در چشمه می شست.
چشمه با مهتاب می خندید
پشتِ انبوه سفیداران
حضرت افتاب می خندید
مادر من
در حجاب راز ها پچیده می رفت
مثل ماه آسمان
در گلخن شرم و حیا می سوخت
چهره ی ایمان او پاکی و عفت بود
مادر مشتِ پرِ من
چون کبوتر
در هوای سبز ایمان
بال و پر می زد
او به ما پرواز پاکی را سبق می داد.
در این جا هم تعابیر «چهره ی مهتاب را در چشمه شستن» و «چشمه با مهتاب خندیدن» بسیار ارزشمند هستند. همچنین تصویر بسیار زیبا و واقعی از سحر خیزی زن تاجیک، تشبیح صورت مادر به مهتاب و طلوع خرشید از پشت سفیداران را به نمایش گذاشته است.
وارث در باره ی مادر حرف بسیار صمیمانه و پر عاطفه دارد و علایق خود به مادر را هنرمندانه به تصویر می کشد.
سیر ابرِ سرگردان گریه ی پریشانی است
داغ چهره ی مهتاب سرنویشتِ پیشانی است.
گل شکفتِ فروردین یادی از زمستان است
خنده ی گل لاله حسرتِ خون افشانی است.
داد من ز هجران است، داغ ها به جانم کرد
مادرم سفر بنمود کار من پشیمانی است.
جانماز حیرانش کنج خانه استاده
چون نشان پاکیش بر علیه شیطانی است
مادر دعا گویم بر جوار پاکان رفت
قبر پاک و پر نورش مرقد گل افشانی است
تا هنوز این خانه بوی مادرم دارد
باورم به مرگش زنده است و روحانی است.
بعد از این میندیشم مرگ نابهنگامش
مادرم به حق پیوست در جوار رحمانی است.
وارث تلاش کرده است که در بیان هر موضوعی لطافتِ شعر و کرامتِ سخن را حفظ نماید. او به تقدس واژه ها ایمان دارد.
سلام کبوترانِ بامِ اندیشه
قاصدانِ شعور
که نامه ی سرنویشتِ شعر من
به زیر پر نهاده اید
رها شوید به باغسارِ آسمان دل
به کهکشانِ مصره های نور...
پر آورید
به شهرِ واژه های جاویدان
که در جهانِ آن
شعور شعر می دهد
و شعر باغ می شود.
به شاخسار آن که لانه هاست
مقام عشق بازی شماست.
وارث شعر های اجتماعی نیز دارد. هیچ شاعری نسبت به محیط زندگی خویش بی تفاوت نیست.به قول حضرت بیدل«هر کسی پا کج گزارد خون دل ما می خوریم»، «شیشه ی ناموس عالم در بغل داریم ما». بر این اساس دردِ شاعر و گله ی او خصوصی نیست دردِ مشترک است. مشکلات بشری شاعر را بیشتر از مشکلات شخصی آزار می دهد، زیرا همه ی شعرا به این قول پیر معرفت سعدی شیرازی متفقند که «بن آدم اعضای یک پیکرند». وارث نیز در این مجموع ی اشعارش از مشکلات خصوصی خویش حرف نمی زند اما از بی تفاوتی حکام و غفلت مردم نگرانی دارد:
وقتی باد هم صدای شغالان است
در این وادی حکومت کهتیست
وقتی که باران آیه ی شگغتن نیست
در این وادی شهامت سختیست
وقتی مرد پشتِ بی درد است
همت کوه برابر گرد است
مرد کی مرد و کوه کی کوه است؟
کوه چون کاه و مرد نامرد است
این حقیقت که می شود تکرار
وا عجب کس نمی شود بیدار...
اما در اصل شعر غذای روح است.پرداختن به مسایل و مشکلاتِ اجتماعی کارِ روزنامه و رسانه هاست.نگاه به این گونه مسایل در شعر نباید خیلی پیشِ پا افتاده باشد، در غیر این صورت شعرِ آسمانی به شعارِ خیابانی تبدیل می شود.وارث از این هدف آگاه است:
همیشه بر آنم
که از باغ بی نهایتِ کلام
واژه ی بیاورم
همان واژه ی که در آغوش عطر غنچه ی پنهان است
اما چه دشوار است
تا شگفتن غنچه ی رفتن
و عطر نفس های غنچه ی را بوییدن
که دستِ زندگی تازه ی در اوست...
چون قصدِ بنده معرفی مختصر اشعارِ وارث شاعر تاجیک به فارسی گویانِ گرامی بود با یک غزل شاعر مطلب را به پایان می برم:
مرا بگزار تنها باشم ای دوست
میانِ دشت و سحرا باشم ای دوست.
و یا بگزار چون یک پاره ی سنگ
نهان در قعرِ دریا باشم ای دوست
مرا بگزار با هر ذره اندوه
آز انوار تو پیدا باشم ای دوست
مرا بگزار با بادی مبشیر
فغانِ ابرِ شیدا باشم ای دوست.
به سحرا و به کوه و دشت و دریا
نوای جمله پهنا باشم ای دوست.
به این شهری که می نازند یاران
مرا بگزار دنیا باشم ای دوست.
حدیثِ واژه ی عشقِ مرا پرس
گرفتار چه سودا باشم ای دوست.
خمارِ باده بر سر می روم من
غباری راه پیما باشم ای دوست.