شهر خرشید
به فضل خدا آگاه شدم که بعد از سی سال فعالیت ادبی بلاخره با ابتکار فرهنگستان شعر جهان برای اولین بار مجموعۀ اشعار شاعر نام آور تاجیک رستم وهاب منتشیر شده است.
چاپ اولین مجموعۀ اشعار رستم زیر عنوان «شهر خرشید» بدین معنی نیست که او شاعر نوقلم و تازوارد در ادبیات معاصر تاجیک باشد. در این مدت طولانی گاه گاه در مطبوعات تاجیکستان شعرهای رستم چاپ شده اند و از همان شعرهای جداگانه، اجتماعی و موردی او بوی حکمت می آمد. رستم قبل از اینکه کتابش منتشیر شود در نزد اهل معنی مقام و جایگاه خود را پیدا کرده بود.
در مجموع اهل ادب را می توان به دو گروه تقسیم کرد:
گروه اول افرادی هستند که به خاطر نام و شهرت وارد ادبیات می شوند.
و گروه دوم که در عقلیت قرار دارند ذاتا اهل ادبند و ادبیات از برکات وجود انها بارور و ناماور می شود.
ادبیات اصیل حاصل تلاش و زحمات و سرمایۀ همین گروه است.
رستم وهّاب نیز شامل همین گروه دوم است. شخصیت او بالاتر از شعرش است. یک انسان ساکت، بی مدعا و همت بلند. در محیط ادبیِ تاجیکستان از این دست افراد انگشت شمار هستند. سه مثلث را شخصا می شناسم که با هم خیلی شبیه ند: استاد موءمن قناعت، شادروان صیف رحیم زاد و رستم وهّاب. دنیا و دید انان در مقایسه با دیگران متفاوت است. آین هارا استعداد فطری اشان به صحنۀ ادبیات آورد، خود نیامده اند. منتهی در غیبت و روند کمالات رستم تحولات سیاسی و اجتماعیِ بسیار سخت بیست سالِ اخیر تاجیکستان تاثیر گذار بود. اما سی سال غیبت و فراموشی رستم را از ادبیات دور نکرد بلکه برعکس طولانی شدن این تجربۀ تلخ و مهاجرت او از وطن کلبار این شاعر را پر بار تر و از نظر ارزش ادبی کامل تر کرده است. این همان رحمت الهی است که برای صابران وعده داده می شود. صبر تلخ است ولی میوۀ شیرین دارد.
رستم چگونه شاعر است؟ او سال ها پیش گفته بود:
شرق در خون خویشتن غرق است
زادن آفتاب آسان نیست.
فلسفۀ زندگی و جهانبینیِ رستم با همین عبارۀ « زادن آفتاب آسان نیست» شدیدا گره خرده است. در واقع این عباره ملاک و معیار نگاه رستم به ادبیات و کلا زندگی را مشخص می کند. این تعبیر ظرفیت شاعر را آشکار می کند و فلسفۀ بزرگیست...
رستم وهاب شاعر خرد گرا است. در بارۀ هر چیزی یا موردی شعر نمی گوید و یا اگر گفته باشد هم عرضه نکرده است.
او دنبال هدف و حکمت است. رباعیِ مشهور خیام را به یاد بیاریم:
گر بر فلکم دست بودی از یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی به خود چنان ساختمی
کآزاده به کام دل رسیدی آسان
رستم وهاب نیز در همین زمینه و بسیار شاعرانه می گوید:
ایا گردون گریبانت به چنگ من اگر افتد
چنان افشانمت کز سینه ات شمس و قمر افتد
وقتی در بارۀ همت رستم حرف زدم منظورم ایجاد همین گونه ابیات است. مثال دیگر:
نیامدم که زِ نایِ کسی نفس بِکَشَم
نه از هوای کسی بر سرم قفس بِکَشَم
نیامدم که بصد فَرودین شکوه و امید
به خاک افتم و ناز و نیازِ خس بِکَشَم
اگر چو توب دلم را به پیش پای کشید
محال باشد از این عرصه پای پس بِکَشَم
حالا خود این ابیات شخصیت باطنیِ رستم را معرفی می کنند و خواننده زود احساس می کند که با چه کسی سر و کار دارد. این جا دیگر موضوع « من عاشقی تو ولیک مجنون نشوم» نیست.
این حرف از شهر خرشید می رود:
شهر خرشید همان رمز خراسان شماست
جام جم نوبتی از گردش عرفان شماست
هست در خاتم ایام خطوطِ دیگری
خضر نوروز به تدبیر سلیمان شماست
سینۀ صاف شما مکمن سینای شماست
بوی ریهان شما خود ابوریهان شماست
هیج کس سلطنت جم ز شما وا نسیتد
عشق و عرفان شما هست که ایران شماست
چون برم قطره بر آن قوم که کوثر دارد
چه کند حرف مرا آنکه پیامبر دارد
و بعدِ بررسی مفصل این موضوع در شهر خرشید در « ساقی نامه» چنین نتیجگیری می کند:
مغنی دیگر نغمه ای ساز کن
زمین و زمان را پر آواز کن
به آوای تار و به گلبانگ رود
بگو جام بخشانِ مارا درود
درودی بر آن پیر دانای توس
که خرشید و مه آیدش خاک بوس
جهان پهلوان جهانِ سخن
جهان خسروِ جاویدان سخن
بصد آبخیز دیگر نوح ماست
که« شه نامه» خود کِشتیِ روح ماست
هدف رستم بیدار کردن فطرت خفتۀ ملت خویش است. او در شهر خرشید با رویش های بسیار معثیر در تار های نازک قلب جوانان ناخون می زند:
بیداریِ ملی، احیای هویت و اصالت ، ترغیب خرد و خردورزی و آشنای با گزشته و حال به خاطر تامین سعادت آیندۀ ملت از اهداف اصلی رستم در خلق منظومۀ « شهر خرشید» که نام کتاب نیز از ان برگزیده شده است.
رستم وهاب در غزل سرای نیز دست دراز دارد و غزلیات او از نور خرشید های درخشان ادب فارسی نیرو می گیرند.
ز همه بها فزون تر چه به رایگان رسیدی !
تو مگر فرشته بودی و زِ آسمان رسیدی ؟
چو نسیمِ بی غباری که به ره کند نوازش
تن و جان خسته یرا، تو به من چنان رسیدی
نه ز قسمتم امیدی، نه زِ بختم این هوس بود
تو ز چشم این دو رهزن به چه ره نهان رسیدی
دل من بهار دارد ، سر من خمار دارد
شب من شرار دارد که به جای جان رسیدی
چو هوای گیسو انت شفق طلوع من شد
ز فنا خطر ندارم که ز جاویدان رسیدی
نفس دیگر نخواهم که ز خود کنم رهایت
به کنار من بیا سا که به آشیان رسیدی
رستم شاعر درد های نهفته است که به صدای قلب وی کم تر توجه شده است:
صدای آهِ نهان مرا نمی شنوی
ز برجِ عشق اذانِ مرا نمی شنوی
میان قه قهِ مستانه ای قدح نوشان
شکست شیشۀ جانِ مرا نمی شنوی
یا خود در همین زمینه جای دیگر می گوید:
هر شبم غم های تو در خون دل تر می کند
آرزوی ناله ای دارم که محشر می کند
صد شجاعت می شود در پشت سنگر بی نشان
گر خیانت آن یکی از پشت منبر می کند
شاعرا اندر دو راه انتخاب افتاده ای
می کند تیغ زبان کاری که خنجر می کند؟
روستم مردی پارسا و مقید به عهد روز ازل است. یکی از دلایل گوشه گیریِ او از محیط آلوده خویش حفظ کرامت و شخصیتِ خود است. او دنبال نام، شهرت دروغین و مقام زللت بار نمی گردد.دولت او گوهر عشق است و ان را با چیزی و کسی معمله نمی کند.
در خون دل آغوشته در آغوش تو میرم
تقدیر مبادم که فراموش تو میرم
بی گور و کفن بی هوس مجلس ماتم
بخت است که در دامن گلپوش تو میرم
ننگ است به تدبیر ز تو غفلت عاشیق
مدهوشِ تو، مدهوشِ تو، مدهوشِ تو میرم
بی شک سی سال سکوت دلیل قاطع بر صداقت رستم در راه آرمان ها و اهداف والای انسانی است، زیرا هدف او شاعر بودن یا شعر گفتن نیست بلکه شعر نزد او وسیله یست برای ترغیب اندیشه های بشری و بشر دوستانه.
یا رب به جز تو یار دیگر نیست، نیست، نیست
جز تاعتِ تو کار دیگر نیست، نیست، نیست
در ساعت فراقِ تو از چشم اشک بار
نیکو تر آبشارِ دیگر نیست، نیست، نیست
یا رب همه امید به لطف تو بسته ام
امید و انتظار دیگر نیست، نیست، نیست
در چارسوی دهر همه ورطۀ بلاست
جز امنِ تو حصار دیگر نیست، نیست، نیست
ای نور چشم گرچه تو را هیج کس ندید
غیرِ تو آشکارِ دیگر نیست، نیست، نیست
هر جا که رفته ایم به پاس استاده ایم
جز با تو ام قرار دیگر نیست، نیست، نیست.
در پایانِ مطلب انتشار مجموعۀ « شهر خرشید» را به همۀ عاشقان و طالبان و دوست داران ادب فارسی تبریک می گی یم !