X
تبلیغات
سیمرغ
اجتماعی و فرهنگی

ادبیات تاجیک شاخه ای از ادبیات نام آور فارسی در آسیای میانه است که به مثابه ی یک بال قوی در طول قرون متمادی سیمرغ شعر فارسی را به پرواز درآاورده است. این ادبیات تا ابتدای قرن بیستم میلادی روند طبیعی خودرا با فراز و نشیب های مختص آسیای میانه می پیمود تا این که شیپور انقلاب بلشویکی در این قسمت از بلاد اسلامی دمیده شد و این سرزمین را نزدیک به یک قرن از پیکره ی اصلی خویش کاملا جدا کرد.بنابرین ادبیات تاجیک مانند سایر بخش ها از بدنه ی ادبیات فارسی جدا و شامل شبکه ی واحد ادبیات شوروی شد. طور معلوم، تحولات بنیادین سیاسی و اجتماعی که بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی روسیه در آسیای میانه رخ داد طبیعتا پیامد های فرهنگی و ادبی تازه ی نیز به دنبال داشت. بذری فرهنگی ای که کمونست ها در این منطقه کاشتند مسلما میوه ی تازه با طعم دیگرگون به بار آورد. درخت همان درخت بود  اما از پیوندی که به آن زده شد حاصلی متفاوت بدست آمد.

انقلاب بلشویکی مانند دیگر امور در رابطه با ادبیات و فرهنگ نیز دیدگاه خاص خود را داشت. پایه و اساس دولت تازه تاسیس شوروی ایدیولوژی مارکسستی- لنینی اعلام شد و تمام امور در سراسر این کشور پهناور باید از این ایدیولوژی تبعیت می کردند، منجمله ادبیات و فرهنک. بر اساس این سیاست دستگاه ایدیولوژی حزب کمونیست ضمن تعریف تازه از ادبیات و رسالت ادبای شوروی، چهارچوب و معیار های جدید ی نیز برای ارزیابی ماهیت و محتوای ادبیات شوروی اعمال کرد که تبعیت از آن برای همه شاعران و نویسندگان آن کشور الزام آور بود زیرا رهبران شوروی مدعی بودند که نطام سیاسی که آنان ایجاد کرده اند بهترین نظام سیاسی در جهان و اندیشه سوسیالسم که عمدتا بر اساس نظریات مارکس و لنین تعبیر و تفسیر میشد، به عنوان برترین اندیشه برای بنیاد جامعۀ فاضلۀ بشری، محسوب می شود. از این رو، در چنین نظامی رسالت ادبیات و ادبا تبلیغ برنامه های ایدیولوژی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دولت شوروی و تشویق مردم سراسر دنیا برای پذیرش ساخت سوسیالستی از نوعی شوروی آن بود. اما دولت شوروی تا زمان سرکوب کامل نیروهای مسلح مخالف خویش در آسیای میانه زیرکانه دیدگاه های خاص خودرا در رابطه با دین و فرهنگ دیگر ملت ها بروز نمی داد تا با مخالفت همگانی مواجه نشود. بنابرین تا سال 1930 میلادی مکاتب و حوزه های ادبی گوناگون با روش و سلیقه های متفاوت، کماکان به حیات خود ادامه می دادند. به نوشته ی دکتر معروف رجبی: « ادبیات در سال های بیستم و سی ام اساسا از جانب ادیبان از لحاظ برآمد اجتماعی غیرکارگر ایجاد می شد زیرا از پرولتاریای جنگاور که اکثرا بی سواد بودند، ادیبان و روشنفکران کافی به میدان نیامده بود.» [1]

حکومت شوروی از نظر ایدیولوژی به روشنفکران نسل گذشته صرف نظر از استقبال آنان از انقلاب ، اصلا اعتماد نداشت اما بر اساس ملاحظات سیاسی وجود آن هارا تحمل می کرد. کمونیست ها حتی به دهقانان به دلیل داشتن یک تکه زمین باوری کامل نداشتند و بیشتر روی طبقه ی کارگر حساب می کردند. کمونیست ها روشنفکران بازمانده از سیستم سیاسی گذشته را به عنوان نمایندگان صنف بورژوازی یاد می کردند. پرفسور شریف جان حسین زاده در مقاله ای با نام « مبارزه در جبهه ی ادبیات» که در سال 1934 منتشر شد درباره ی این گروه نوشته است: نمایندگانی که از جانب (منظور ادبیات جدیدیه ) برای ما گذاشته اند سزاوار ایجاد ادبیات پرولتاریا نیستند زیرا که آنان ماهیت انقلاب را به طور کامل درک نکرده اند. موج های انقلاب در رگ و پی و خون آنان حالا هم هضم نشده است. بنابرین توسط آنها ایجاد ادبیات نو را انتظار داشتن خطا است.[2]

از این رو، به محض تثبیت موقعیت حکومت شوروی در این منطقه سیاست ها و دیدگاه های اصلی کمونیست ها نسبت به دین و فرهنگ آشکار شد و همزمان در این مدت نیروهای تربیت شده ی مکتب شوروی نیز برای انجام رسالت جدید فرهنگی  خویش آماده و وارد صحنه ی ادبیات و فرهنگ شدند. به موازات آشکار شدن سیاست ها و اهداف واقعی کمونیست ها در دهه ی 30 و 40 قرن بیستم موج جدید فرار مغز ها که عمدتا شامل علمای دین و شاعران و نویسندگان دیگراندیش می شد، آغاز گردید و آن دسته از روشنفکرانی که به دولت شوروی اعتماد کردند و متواری نشدند در دوران اختناق استالینی با تهمت و بهتان بی اساس توسط بلشویک ها از بین برده شدند. به همبن ترتیب « از پیروزی انقلاب اکتبر و تصرف بخارا به دست بلشویک های روسیه هنوز ده سالی نگذشته بود که سیاست های سلطگرایی و ضد ملی بلشویک ها رفته- رفته آشکارتر شد. در پایان این دوره، جریان پرولیت کلت (فرهنگ کارگری) به راه افتاد که همۀ سنت های رایج را انکار می کرد و هنر و رسومی را که نظام نوین شوروی پی افکنده بود ترجیح می داد؛ چندان که در تاجیکستان بر عروض فارسی خرده گرفتند و آن را متعلق به ادبیات کهنۀ فئودالی دانستند و می گفتند که طبقۀ نوین پرولتاریا که حاکم بر جامعه است، به هنر نوی نیاز دارد.» [3]

چنین بود که خوبی سمرقندی شاعر مستعد که در دار المعلمین شوروی در باکو نیز تحصیل کرده بود در اعتراض به این سیاست ها به افغانستان فرار می کند. خوبی سمرقندی مخالفت خود را این گونه بیان داشته است:

 

جمعی ز مقیدان که بی دین گشتند

در مصلحت طریق لنین گشتند.

بودند کلوخ و در خلاب افتادند

خوردند نجاستی و سرگین گشتند

 

یا

 

ما سجده به جز حضرت رحمان نکنیم

تعظیم به اغنیای نادان نکنیم

با بنده چو بندگی نمودن کفر است

از بهر معاش ترک ایمان نکنیم

 

خوبی سمرقندی همچنین علت شکست مسلمانان را ناشی از جهل و نادانی آنان و غفلت و بی خبری حکام و برخی علمای دین ارزیابی کرده است.

 

ملا ز سیاست جهان بی خبر است

از مکر و فریب این و آن بی خبر است

هرچند ز دشمنان دین بیزار است

خود آالت دست دشمنان بی خبر است.

 

کمونیست ها معتقد بودند که چون دولت شوروی حکومت کارگر و دهقان است ادبیات آن نیز باید توسط طبقۀ کارگر آفریده شود. از این رو، در دهۀ اول پیروزی انقلاب اکتبر کمونیست ها شعار «برای ادبیات کارگری»- را مطرح کردند که هدف اصلی آن خلق آثار ویژۀ کارگری توسط کارگران برای خود کارگران بود. برای دستیابی به این هدف دولت شوروی در سال 1934 اتفاق نویسندگان شوروی را با زیرمجموعه های آن در تمام جمهوریهای دیگری که تحت امرش بود تاسیس کرد و دستور لازم را جهت آموزش و حمایت همه جانبۀ شعرا و نویسندگان ازطبقۀ کارگر صادر نمود . قبل از تاسیس اتفاق در این جمهوری ها ،  انجمن نویسندگان پرولتر فعالیت می کرد. به دنبال این دستور اتفاق نویسندگان تاجیکستان بلافاصله در شهر و روستا ها برای شناسایی و جلب جوانان مستعید و با اعتماد از طبقۀ کارگر و دهقان اقدام و در یک مدت کوتاه لشکری از شعرا و ادبای پرولتررا برای خدمت به آرمان های حزب کمونیست آماده کرد. پرفسور ایرژی بچکا در بارۀ هدف تاسیس اتفاق نویسندگان می نگارد:« هدف اصلی آن عبارت از آن بود که فعالیت نویسندگان را جهت بخشد و معلوم سازد که آنان با چه کیفیتی می توانند نویسنده، شاعر،  عا لم، ادیب، منتقد یا نماشنامه مویس باشند.» [4]

به نظر کمونیست ها انقلاب اکتبر در تفکر اقوام شوروی تحول تازه ایجاد کرده و عمومیت جدید تاریخی آنان را به وجود آورده بود. بنابرین این عمومیت و یگانگی که از ویژگی های مختص جامعۀ سوسیالستی شوروی می باشد، تنها در یگانگی و هم رأیی سیاسی و اجتماعی مردمان شوروی خلاصه نمی شد بلکه باید در بخش هنر، ادبیات و زیبا شناختی آنان نیزمتبلور گردد. هدف کمونیست ها از این همگون سازی، پرورش آدم نو- آدم تیپ شوروی بود که صرف نظر از تعلقات نژادی، ملی و مذهبی خویش در گذشته، مطابق خواست آنها فکر کند و با شیوۀ مورد نظر آنان زندگی نماید. به دنبال این سیاست، یک ادبیات قالبی و یکرنگ با محتوای مشابه و سطحی در سراسر شوروی با ادعای واقعگرایی شکل گرفت که واقعیت مصنوعی دولت شوروی را مدح و ستایش می کرد. این یک ادبیات بیگانه با تفکر و حقیقت ذات بشری بود و خصوصیت صرف تبلیغاتی داشت زیرا کمونیست ها از ادبیات هم مانند یک ابزار یا یک رسانه به خاطر تبلیغ ایدئولوژی خویش سوءاستفاده می کردند و به جنبه های هنری آن چندان اهمیتی قایل نبودند. بنابرین ملاک ارزیابی آثار ادبی نزد آنان نه ارزش هنری و ادبی آثار بلکه میزان تعهد و صداقت شخص نویسنده یا شاعربه ایدیولوژی کمونیستی، محسوب می شد. در چنین فضایی ادبیات شوروی تاجیک هرچند که با شبکۀ وسیع ادبیات شوروی پیوند خورد و تجربیات تازه ی را کسب کرد اما  سطح آن از نظر هنری و زیباشناسی نسبت به ادبیات کلاسیک به مراتب پایینتر رفت. شاعران این دوره طبق رهنمود های حزب کمونبست ادبیات را  وسیلۀ تبلیغات ایدیولوژیک و برنامه های روزمرۀ حزب کمونیست و دولت شوروی قرار داده بوند. بنابرین محتوای اصلی آثار آنان را فعالیت روزمره سیاسی- اجتماعی حزب تشکیل می دهد. اکثر شعرا و نویسندگان شوروی از جمله تاجیک که برآمد اجتماعی شان از طبقۀ کارگر و دهقان بود به سیاست و برنامه های حزب و رهبران آن اعتقاد راسخ داشتند و تمام اقدامات  دولت را در جامعه تبلیغ و ستایش می کردند و انتظار و توقع حزب کمونیست نیز ازآنان همین تبلیغات بود نه شعر و شعور. برای یک کمونیست روس یا ملت دیگر که با زبان و ادب تاجیکی اصلا آشنایی نداشت، مسلما به ارزش هنری آثار آنان نمی اندیشید و برایش مهم هم نبود. برای کمونیست ها مهم تبعیت از اهداف و سیاست  آنها بود. اما از سوی دیگر وقتی شاعر شوروی تاجیک می گوید:

 

به ما پرتیه ی محبوب این سان بهر و بر بخشید

زمان نو، جهان نو به اولاد بشر بخشید.

زمین و آب و ماشین را به دهقانان نمود احسان

به صحراهای کالخازی ما تخم و ثمر بخشید.

زواد و فبریک و کان را به دست کارگر بسپرد

به فرزندان خوشبخت وطن علم و هنر بخشید. [5]

 

در آن زمان برای نسل خویش راست می گفت. یا اینکه محمد جان رحیمی می فرماید:

 

ای آن که پابرهنه به هر سو دویده ی

در زندگی سلامت هستی ندیده ی

در زیر بار محنت کلاک بی شرف

دهقان موسفید و کمان خمیده ا ی

اکنون حکومت از تو و حاصل از آن توست

راه تو لنینی ست – نه تنها شنیده ای. [6]

 

برای مردم آن زمان واقعا نشاط آور و از نظر اجتماعی قابل استقبال بود. زیرا « وضع مسلمین تاجیک و عموما آسیای میانه در آستانه ی انقلاب اکتبر خیلی نامطلوب بود و مردم ( از شدت ظلمی که بر آنها می رفت ) تمایل و آمادگی حمایت از نظام حاکم در مقابل هر گونه تجاوز احتمالی را نداشتند.» [7]  

خوبی سمرقندی نیز که ذکرش در بالا رفت به همین مسایل اشاره و از حکام زمان خویش به دلیل غفلت و نادانی شدیدا گله می کند.

 

بنیاد وطن خراب از دست تو شد

ملت همه مست و خواب از دست تو شد

از غایت جهل و غفلت و بی خبری

این هستی ما خراب از دست تو شد.

 

چنین وضع اسفبار اجتماعی مردم مسلمان آسیای میانه را به انقلاب روسیه متمایل کرد. به قول محی الدین امین راده:

 

بودیم عمر ها ز اسیران دام غم

با سینه های سوخته و دیده های نم

ناگاه طلوع کرد چو خورشید انقلاب

شب شد به روز منقلب و محو شد ستم. [8]

 

این بحث خیلی طولانی است، ولی موضوع ما بررسی اوضاع سیاسی اجتماعی آسیای میانه یا تاجیکستان کنونی در ابتدای قرن بیستم نیست بلکه بحث ادبیات، ارزشهای ادبی و جایگاه آن در دوران شوروی میباشد. اینکه ادیبان و شعرای شوروی تاجیک تا چه حد واقعیت و حقیقت جامعه ی خود را در آثارشان بیان کرده اند یک مسأله است و اینکه آثار آفریده آنان در آن زمان چه قدر ارزش ادبی و هنری دارد مسأله دیگر. ما سیر تحول ادبیات تاجیک در دوران شوروی را به  چهار مرحله تقسیم بندی کردیم.

مرحلۀ اول آن از سال 1917 سال پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه تا سال 1930 میلادی را در بر می گیرد. این مرحله از ادبیات را نمایندگان تمام اقشار جامعه که از انقلاب استقبال کردند، ایجاد نموده اند. هرچند آثار این دوره عمدتا شعاری و تبیغاتی است اما از نظر هنر بیان و سلاست کلام به ادبیات گذشته نزدیک تر و نسبت به آثار بعدی خود قوی تر می باشند. برای مثال محمد جان رحیمی از نسل گذشته در غزلی به استقبال انقلاب اکتبر می گوید:

 

ای به حسن عالم افروز تو شیدا شد دلم

در هوایت بود و چون خورشید پیدا شد دلم

 

یا خود ابوالقاسم لاهوتی می سراید:

 

بیرون بیا ز پرده بدر این صحاب حسن

بگزار تا که جلوه کند آفتاب حسن

 

مرحلۀ دوم، از سال 1930 شروع و تا سال 1960 ادامه پیدا می کند. آثار این دوره را عمدتا نسل کمسومول که تربیت دیدۀ مکاتب شوروی بودند و برآمد اجتماعیشان نیز از طبقۀ کارگر و دهقان بود، ایجاد کرده اند و بخش اعظم این آثار فاقد ارزش هنری و ادبی بوده با زبانی ساده و از نظر فکری ساده لوحانه می باشند. این آثار از نظر موضوع و محتوا کاملا مشابه هم بوده در آن به مدح و ستایش حزب کمونیست، رهبران دولت شوروی، نظام سوسیالستی، کشف حجاب، مبارزۀ کارگران علیه استعمارگران و محکومیت امپرالیسم جهانی پرداخته شده است.

 نمونۀ شعر این دوره بدین شکل است.

 

آفرین بادا شمارا پهلوانان، آفرین

مرد و زن های دلیر تاجیکستان آفرین

شوقتان مارا به کالخاز شما آورده است

ای سزاواران مهر و حرمت و شان آفرین

                                   ( میرزا ترسون زاده )

 

یا خود حبیب یوسفی در تمجید رهبران دولت شوروی می سراید:

 

من در دل خود مهر ستلین دارم

در سینۀ خود نشان لنین دارم

در خانه ی من راه نیابد دشمن

من دست قوی، چشم جهان بین دارم

 

 نکتۀ قابل توجه این مرحلۀ سی ساله دوران جنگ دولت شوروی علیه آلمانی نازی میباشد. برای اولین بار در همین دوره حزب کمونیست به شعرا و نویسندگان اقوام مختلف شوروی اجازه می دهد که از نماد ها و قهرمانان گذشتۀ خویش برای تشویق سربازان این اقوام در جبهه جنگ استفاده کنند.

مرحلۀ سوم، دورۀ از سال 1960 تا سال 1985 میلادی را در بر می گیرد. شروع این مرحله از زمان محکومیت کیش استالین در شوروی در سال 1959 میلادی بود که به دنبال این  پرده دری موج جدید فکری در فضای شوروی ایجاد شد. ما این دوره از ادبیات را دورۀ بیداری فکری در ادبیات شوروی تاجیک نامگزاری کردیم زیرا در همین دوره است که اندیشه های ملی و توجه به مسألۀ زبان و فرهنگ ملی ، احیای سنت و ارزشهای ملی و موضوع خودشناسی ملی در ادبیات این دوره کم- کم مطرح می شود. این روند بیانگر این نکته است که شعرا و نویسندگان تاجیک به تدریج احساس کردند که سیاست فرهنگی دولت شوروی در گذشته در ارتباط با مسألۀ فرهنگ و ارزش های دیگر خرده ملیت ها بخصوص تاجیکان چندان عادلانه نبوده است. این واقعیت شاعر جوان سال 1960 مؤمین قناعت را برای بیان این گونه ابیات تحریک می کند:

 

ای دادگاه خاکیان، ای آسمان بی کران

تنگ است حال تاجیکان در زیر خاک و خاکدان

ای دود آتشگاه ها، آماجگاه آه ها

تخت بلند اهورا، بخت بد اجداد ها...

تاجیک ز روی راستی، اول زمین را کشت کرد

از خاک آتش خانه ها از مهر مادر خشت کرد

کشت نخستین را درود، یشت نخستین را سرور

از بهر مادر مهر پاک- قانون اول را نویشت

در عصمت زاینده خاک

 

مرحلۀ چهارم نیز سال های 1985 تا سال 1992 زمان کسب استقلا تاجیکستان را در بر می گیرد. در سال 1985 گورباچف سیاست بازسازی و آشکاربیانی را در سراسر شوروی اعلام کرد و به دنبال آن توفان اندیشه های فروخفتۀ مردم شوروی به حرکت درآمد تا جایی که این  امپراتوری بزرگ جهانی بر اثر همین توفان فرو پاشید. این یک دورۀ کوتاه طلایی بیان آزادانۀ اندیشه و نظر در دوران شوروی بود. در این دوره همه حرف ها وناگفته ها گفته شد اما دولت شوروی پایدار نماند تا ببینیم با این مشکلات چگونه برخورد خواهد کرد.

بنابرین با وجود محدودیت ها و اعمال چهارچوب ، موازین و دستورات حزبی از یک سو و دیدگاه حزب به ادبیات و رسالت ادیبان، ادبیات شوروی تاجیک از ویژگی های نیز برخوردار است .

ویژگی اول آن مردمی بودن این ادبیات است. برای اولین بار از نظر سیاسی و اجتماعی ادبیات فارسی تاجیکی در ماورا النهر به زندگی مردم نزدیک می شود و درد و آلام واقعی آنان را با زبان خود آنان بازگو می کند. ادبیات شوروی تاجیک  از این نگاه واقعا یک ادبیات کاملا مردمی بود زیرا آثار آن توسط طبقۀ پایین دست جامعه یعنی کارگر و دهقان آفریده شده است و در آن بویی از اشرافیت و اشرافی گری به مشام نمی رسد.

دوم، صرفا در همین دوره ادبیات به مسایل سیاسی و اجتماعی مردم به طور مشخص توجه می کند و مشکلات اجتماعی آنان را در قالب های متنوع برای بررسی جامعه عرضه می دارد.

سوم، در همین دوره است که  درادبیات تاجیک به طور جدی به موضوعاتی مانند وطن، آزادی انسان، قانون، حقوق زن و مسإله رشد علم و تکنولوژی می پردازد.

چهارم، در دوران شوروی انواع جدید ژانر های ادبی نظیر شعر پلکانی، چهارپاره، رومان، درام و نمایشنامه وارد ادبیات تاجیک می شود و گذشته از این ادبیات به بخش های جداگانه ی تخصصی تقسیم بندی شده به فعالیت خویش ادامه می دهد.

پنجم، مهمترویژگی ادبیات شوروی تاجیک این است که صرف نظر از محدودیت های ایدیولوژیکی و زبانی اکثریت آثار منثور و منظوم این دوره به زبان تاجیکی- فارسی رایج در ورارود آفریده شده است که این امر برای حفظ زبان مادری و ارزشهای ملی از خطر نابودی، خیلی با اهمیت بود.

از این جهت نگارنده این مطلب ، با نظر کیت هچینسکی موافق است که در باره ی ادبیات تاجیک در دوران شوروی  می نویسد: « علارغم آن که ادبیات تاجیک هم مثل ادبیات دیگر ملل و اقوام شوروی از دهه های 1930 تحت کنترل شدید ایدیولوژی حزب بوده و علارغم تلاش حزب برای یکنواخت کردن ادبیات اقوام مختلف، داستان سرایان، شعرا و نماشنامه نویسان تاجیک توانسته اند ویژگی های ادبیات ملی خود را حفظ کنند، ویژگی های که ادبیات آنان را از ادبیات دیگر اقوام جمهوری های شوروی متمایز می کند و شعرا و نویسندگان تاجیک همچنان با الهام گیری از ادبیات فارسی و فرهنگی بومی غنی خود و با در نظر گرفتن سنن و احساسات ملی به شرح زندگی هموطنان خود ادامه داده اند. » [9]

از سوی دیگر با وجود آن که در طول هفتاد سال سیطره ی شوروی ، زبان تاجیکی از مقام دولتی افتاده و تا سطح یک زبان خانوادگی محدود شده بود، اما شعر تاجیک نسبت به آثار منثور هویت فارسی خویش را بیشتر حفظ کرده است. بنابرین، امروز فارسی زبانان جهان زبان شعر تاجیک را نسبت به زبان نثر و مقالات علمی که بیشتر تحت تاثیر لهجه های محلی و اصطلاحات بیگانه قرار گرفته  اند، راحت تر درک می کنند. به همین دلیل است که شعر تاجیک از نظر بیان به شعر کلاسیک نزدیک می شود و شاعر تاجیک برای بیان احساسات و عواطف امروزی خود به زبان ادبی کلاسیک قدیم پناه می برد زیرا زبان تاجیکی رایج به دلیل محدودیت های نامبرده شده از ظرفیت کافی برای بیان اندیشه هایش به زبان روز برخردار نیست. به عبارت دیگر، شاعران در طول هفتاد سال زمان شوروی با تکیه به زبان بیان شعر کلاسیک از حریم فرهنگ و زبان مادری خویش دفاع کرده اند. یعنی در طول این مدت تکیه به سنت، فرهنگ و ادب تاجیک را از نابودی نجات داد.

 


[1] معروف رجبی، تاریخ تنقید و ادبیات شناسی، دوشنبه، نشریات عرفان، 1997، ص 23

[2] همان جا، ص 24

[3] دانشنامه ادب فارسی، ج 1، تهران، 1375، ص 62

[4] ایرژی بچکا، ادبیات فارسی در تاجیکستان، تهران، 1372، ص 237

[5] میرزا ترسون زاده، آثار منتخب، ج 1، دوشنبه، نشریات عرفان، 1981، ص 44

[6] محمد جان رحیمی، صباح سخن، دوشنبه نشریات دولتی، 1963، ص 18

[7] شمس الحق نور،اسلام و نهضت اسلامی در تاجیکستان معاصر، تهران 1374، ص 11

[8] محی الدین امین زاده، منتخبات، ج1، دوشنبه، عرفان، 1976، ص 15

[9] کیت هچینسکی، ادبیات تاجیک از انقلاب اکتبر تا دورۀ استالین زدای، مجلۀ اذبستان، شمارۀ 3، تهران 1368، ص 21

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 10:44  توسط بهروز ذبیح الله | 

ادبیات پناهگاه ذهن خسته و روح براشفقتۀ بشر است. روح آدمییان در کارزار روزگار سخت گیر پریشان می شود و صاحب دلان برای تقویت دوبارۀ روح و روان خویش به سایۀ ادبیات پناه می برند تا با مطالعۀ آثار ادبی روح خودرا پرورش دهند و برای ادامۀ زندگی خویش معنای تازه دریابند. رسالت ادبیات و اهل ادب نیز همین است که بتوانند برای جامعۀ خویش پیام آور خوبی ها باشند و از این طریق مردم را به زندگی دلگرم نمایند. از این رو، از همان آغاز تا کنون ادبیات نقش اجتماعی داشته و دارد. ادبیات مثل سیکه دو رو دارد ؛ یک رو به آسمان و یکی به زمین. یعنی ادبیات علمی است که رمین و آسمان را به هم می پیوندد.نماد دو بعدی انسان است. عمر یا ماندگاری آثار ادبی به میزان پاسخگوی آنها به نیاز های اجتماعی و روحی و معنوی بشر بستگی دارد. وقتی که جامعۀ بشری در سال 2008میلادی 800-سالگی حضرت مولانارا تجلیل می کند، این بدان معنی است که آثار و  افکار این عارف وارسته هنوز پاسخگوی درد ها و مسائل و مشکلات جامعۀ امروز بشری است. همچنان، با نگاهی به آثار گرانبهای دیگر شاعران کلاسیک فارسی- تاجیکی می توانیم تاثیر افکار و اندیشه های آنان را در زمان معاصر درک کنیم. مسلما ادبیات گذشتۀ ما خالی از اندیشه های سیاسی و اجتماعی زمان خویش نیست. هرچند که روش پرداختن به این مسائل در مقایسه با ادبیات معاصر فرق می کند اما در میراث ادبی گذشتگان به مضامین اجتماعی توجه زیاد شده است. برای مثال ، در این مقاله دیدگاه سیاسی- اجتماعی سعدی آن شاعر خردمند و شیرین گفتار پرداخته می شود. با مطالعۀ آثار سعدی روشن می شود که وی در دو اثر ماندگار خویش " گلستان" و " بوستان" نظریات سیاسی و اجتماعی خویش را مطرح می کند. سعدی در این اثر خود را به عنوان یک مصلح اجتماعی معرفی می کند و در این مقام والا شایستگی و لیاقت خویش را به خوبی به نمایش گذاشته است.

در آثار سعدی همۀ جنبه های زندگی از دید تربیتی انعکاس می یابد. او در مقام یک خردمند تمام امور را به مخاطب خویش آموزش می دهد. شاعر در آغاز " بوستان" در این باره می گوید:

 

چو این کاخ دولت بپرداختم،

بر او ده در تربیت ساختم.

 

هرچند که اصطلاحات سیاسی با توجه به فرقیت ساختار نظام سیاسی حاکم در دوران سعدی با نظام های سیاسی معاصر تفاوت دارد، اما از نطر محتوای اندیشه های سعدی برای استفاده در سیستمۀ سیاسی جدید نیز قابل استفاده است.

چنانکه همگان می دانند بیت مشهور شیخ سعدی " بن آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند" رواق سازمان ملل متحد را زینت داده است. همچنین با مطالعۀ آثار این پیر خرد می توان ابیات مناسب برای دیگر زیرمجموعه ها و کمسیون های سازمان ملل به دست آورد. برای مثال در بوستان سعدی ابیات بسیار خوب و مناسب در موضوع استرداد مهاجران و رعایت حقوق پناهندگان وجود دارد که می تواند زیب سر در کمسیون امور پناهندگان سازمام ملل متحد باشد. آن ابیات چنین است:

غریبی که پرفتنه باشد سرش

میازار و بیرون کن از کشورش

بزرگان مسافر به جان پرورند

که نام نکویی به عالم برند

تبه گردد آن مملکت عن قریب

کز او خاطر آزرده آید غریب

 

یعنی سعدی می گوید که غریبان و مهاجران غیر قانونی که حتی خلافکار باشند نباید مورد آزار و اذیت در دیگر کشور ها قرار بگیرند بلکه در صورت مشاهدۀ خلاف به کشور های خویش بازگردانده شوند.

سعدی در سراسر آثار خویش ظلم را نکوهش و عدل و داد را ستایش نموده است. وی معتقد است که هر حکومتی در نتیجۀ ظلم حاکمان آن فرو می پاشد. شاعر در " گلستان" در این باره چنین می فرماید:

 

نکند جور پیشه سلطانی

که نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم فکند

پایدوار ملک خویش بکند

 

سعدی نیز مانند نطریه پردازان نظام دموکراتیک حکومت داران را خدمت گزاران مردم می داند نه اینکه مردم خدمت کار آنان باشند.

 

پادشه پاسبان درویش است

گرچه نعمت به عز دولت اوست.

گوسفند از برای چوپان نیست

بلکه چوپان برای خدمت اوست.

 

علت توجه زیاد سعدی به موضوع ظلم این است که در هر کشوری که حاکمان آن بر مردم ستم روا دارند، آسایش و برکت از میان می رود و در وحدت و یکدلی مردم که شرط بقای هر کشوری است خلل وارد می گردد. در نتیجۀ ظلم مردم نا امید و پریشان می شوند و زمینۀ فتنه و آشوب برای فتنه گران فراهم خواهد شد. از این رو، سعدی در " بوستان" خویش در این باره می گوید:

 

شنیدم که در وقت نزع روان

به هرموز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگهدار درویش باش

نه در بند آسایش خویش باش

برو پاس درویش محتاج دار

که شاه از رعیت بود تاجدار

رعیت چو بیخند و سلطان درخت

درخت ای پسر باشد از بیخ سخت.

مکن تا توانی دل خلق ریش

وگر می کنی می کنی بیخ خویش.

فراخی در آن مرز و کشور مخواه

که دل تنگ بینی رعیت ز شاه

دیگر کشور آباد بیند به خواب

که دارد دل اهل کشور خراب...

 

موضوع بعدی که پس از محکومیت ظلم و ستایش عدل و داد سعدی به آن توجه کرده است احترام به حق بازرگانان و تجار و رعایت حقوق آنان است. شاعر این گروه را مایه برکت و فراوان مال و ثروت در هر کشوری می داند. به قول شاعر تنگ کردن میدان فعالیت تجار به معنی به تنگدستی و فقر کشاندن مردم کشور است. از این رو، سعدی به حاکمان هشدار می دهد که حقوق این گروه را ضایع نکنند بلکه برای سهل و آسان کردن فعالیت بازرگانان چاره اندیشی نمایند.

 

شهنشه که بازارگان را بخست

در خیر بر شهر و لشکر ببست.

پسندیده کاران جاوید نام

تطاول نکردند بر مال عام

بر آفاق اگر سر به سر پادشاست

چو مال از توانگر ستاند گداست.

 

در ادامه سعدی می فرماید که در کشوری که امنیت و عدالت قانون وجود نداشته باشد هیج بازرگان و سرمایگزار خارجی در آن جا سرمای گزاری نمی کند بلکه سرمایداران داخلی نیز از آن مملکت فرار خواهند کرد.

 

کی آن جا دیگر هوشمندان روند

چو آوازۀ رسم بد بشنوند.

شنیدند بازارگانان خبر

که ظلم است در بوم آن بی هنر

بریدند از آنجا خرید و فروش

زراعت نیامد، رعیت بسوخت

ستیز فلک بیخ و بارش بکند

سم اسب دشمن دیارش بکند

 

سعدی معتقد است در مملکتی که امنیت و عدل و داد حاکم باشد سیاحان و گردشگران زیادی نیز به آن جا سفر می کنند که منبع درامد هنگفت بساری از کشورهای معاصر محسوب می شود. البته در زمان معاصر ساخت تاسیسات مجهز برای جلب سیاحان مانند راه، مهمانخانه، مرکزهای تفریحی و بهداشتی و غیره... نیز لازم است.

 

 

غریب آشنا باش و سیاح دوست

که سیاح جلاب نام نکوست.

 

سعدی نیز مانند امروزیان بر این باور بود که در امور دولتداری کارها باید به افراد متخصص واگزار شود که رعایت این اصل باث رشد و ترقی کشور ها خواهد بود.

 

ندهد هوشمند روشن رای

به فرومایه کارهای خطیر

بوریاباف اگرچه بافنده است

نبرندش به کارگاه حریر

 

یا خود:

 

خداترس را بر رعیت گمار

که معمار ملک است و پرهیزگار

 

یعنی، کسانی که بوریا و حریر می بافند هر دو بافنده هستند اما بافتن حریر نزاکت و ظرافت خاص خود را دارد که باید به افراد مستعید واگزار شود.

شاعر در ادامه مطرح کردن اندیشه های خویش در امور دولتداری به امور مالی و پولی نیز توجه کرده پیشنهاداتی نیز ارایه کرده است. سعدی توصیه می کند که  امور مالی مملکت باید به دست افراد امانتدار و پاک وجدان واگزار و بالای آنان ناظر تعین شود.

 

چو مشرف دو دست از امانت بداشت

بباید بر او ناظری برگماشت

ور او نیز در ساخت با خاطرش

ز مشرف عمل برکن وناظرش.

 

یعنی، اگر ناظر هم با مسؤل مالی در غارت اموال دولت هم دست شد، در آن صورت هر دو باید برکنار شوند.

سعدی یکی از شرط های حکومت عادل و مردمی را در این نکته می داند که مسؤلان آن حکومت از خدا بترسند وتابع امر قانون باشند، نه متیع کسی که آنان را بر کرسی مسؤلیت نشانده است.

 

امین باید از داور اندیشناک

نه از رفع دیوان و زجر هلاک

خداترس باید امانت گزار

امین کز تو ترسد امینش مدار

 

در بیت دوم سعدی به نکتۀ مهمی اشاره کرده است که اگر مسؤل از زبردست خود بیم و حراس داشته باشد، در اجرای وظایف اصلی خود که رسیدگی به مشکلات مردم است، سهل انگاری و پیوسته برای جلب رضایت زبردستان تلاش خواهد کرد.

در ادامه سعدی برای پیشگیری از گسترش فساد اداری و مالی به دولت مردان توصیه می کند که هرگز دو خویشاوند یا دوست نزدیک را در یک نهاد دولتی به کار نگیرند، زیرا روابط خویشاوندی و دوستی نزدیک  بایث می شود آن ها خطا ها و خلاف های یکدیگر را رو پوش نمایند.

دو همجنس دیرینۀ هم قلم

نباید فرستاد یکجا به هم

چه دانی که همدست گردند و یار ؟

یکی دزد باشد، یکی پرده دار

 

شاعر علت سر زدن و گسترش فساد مالی دریک مملکت را در دست داشتن مسؤلان آن در این کار زیشت می داند

 

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی

براورند غلامان او درخت از بیخ

به نیم بیضه که سلطان ستم روا دارد

زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

 

در ادامه سعدی به موضوع رسیدگی به احوال لشکر و لشکریان می پردازد، که یکی از ارکان مهم بقای دولت و کشور محسوب می شود. شاعر تامین امنیت داخلی و خارجی مملکت را بستگی به آسودگی خاطر لشکریان می داند و رسیدگی به مشکلات آنان را امر واجب می داند.

 

سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه

ندارد حدود ولایت نگاه

مرا هم ز صد گونه آز و هواست

ولیکن خزینه نه تن ها مراست

خزئن پر از بهر لشکر بود

نه از بهر آذین و زیور بود.

 

شاعر زیرک در این میان از حال بازنشته ها (نفقه گیران) نیز غافل نمانده، رسیدگی به حال آنان را از وظایف دولت ها و دولت مردان می داند. سعدی توصیه می کند که به افرادی که سال ها برای دولت کار کرده اند نفقه تعین شود، تا در پیرانسالی خوار و ضلیل نگردد.

 

ندیمان خود را بیفزای قدر

که هرگز نیاید ز پرورده غدر

چو خدمت گزاریت گردد کهن

حق سالیانش فراموش مکن

 

سعدی به مسائل قضاوت در دادگاه ها نیز که شاخص تعیین کنندۀ میزان عدل و ظلم در یک کشور محسوب می شوند، توجه نموده است. شاعر قضاوت های مغریضانه و سلیقه ای در دادگاه هارا برای ثبات و آرامش دولت ها خطرناک می داند که موجبات فتنه و آشوب می گردند.

 

گنه کرد در بلخ آهنگری

به شستر زدند گردن مسگری

 

همین طور سعدی در بوستان و گلستان خویش اندیشه و نظریات سیاسی خویش را در مورد شیوۀ حکومت کردن به روشنی بیان کرده است. او با زیرکی و هدفمندانه "بوستان" را به ابوبکر سعد زنگی هدیه میکند. در آن روزگار انتشارات و امکانات کنونی چاپ وجود نداشت که از این طریق سعدی بتواند اندیشه های خودرا گسترش دهد. بنابرین او "بوستان"- را مستقیم به دست دولت مردان زمان خویش تقدیم میکند تا که از آن در امور اداره و رهبری جامعه بکار بگیرند. از توصیفات بعدی شاعر در بارۀ خاندان سعد زنگی به نظر می رسد که آنان از توصیه های سعدی در ادارۀ امور دولت استفاده های زیادی نموده اند، زیرا سعدی از روش فرمان روایی آن ها راضی به نظر می رسد. در آثار سعدی موضوعات اجتماعی به طور فراگیر مطرح شده اند و شاعر به مسائلی مانند تربیت فرزند، سخا و جوانمردی، ضرورت آموزش علم، حقیقت ابادت، رعایه عدل و داد، استقلال قضا، اعتدال در سیاست شاه، علت ناپایداری دولت ها، حراست از امانت مردم و غیره...پرداخته است که همه از ضروریات بقاع وجودی دولت و ترقی کشور ها محسوب می شوند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 18:23  توسط بهروز ذبیح الله | 
نسل کومسومول به شاعرانی اطلاق می شود که از سالهای سوم قرن بیستم تا سال 1960 میلادی وارد عرصه ادبیات شدند. کومسومول نسلی بود که مستقیما تحت تاثیر ایدیولوژی کمونیستی قرار گرفته از مبلغان سرسخت کمونیسم در تاجیکستان محسوب می شدند. برامد اجتماعی آنان نیز از طبقه کارگر و دهقان بود. در این مقاله به اشعار عاشقانه این نسل پرداخته می شود.

 هرچند که عشق خود یک نوع درد است اما  دردناکتر از آن وضعیتی بود که شاعران تاجیک تا دهه 1960 قرن بیستم از نظر فرهنگی در دام آن گرفتار شده بودند. دولت شوروی از نظر اجتماعی و اقتصادی در تاجیکستان کارهای شگفت انگیزی انجام داده است که این موضوع به بحث فعلی ما مربوط نمی شود. اما به موازات آن سیاست های فرهنگی این دولت برای ادبیات گرانمایه فارسی تاجیکی به جز اندک موارد چندان سودمند و کارساز نبود.

در این دوران ، ادبیات و فرهنگ بزرگترین آفت را از ناحیه دخالت های مستقیم دولت در امور فرهنگی متحمل شد. شاعران و ادیبان به هر موضوعی که می پرداختند موظف بودند آن را با ایدیولوژی حاکم و سیاست های فرهنگی دولت شوروی مطابق سازند. با این وصف اهل ادب آن زمان نه آفریننده اندیشه و هنر و نه متحرک فکر و نظر بودند بلکه اجبارا مجری و مبلغ ایدیولوژی و سیاست دولت به شمار می رفتند. در پندار آنها دولت شوروی که در تمام جبهات به دست آورد های عظیمی نایل می شد می توانست همه مشکلات و درد های بشری را درمان بخشد. از این جاست که حبیب یوسفی شاعر جوان و شوریده تاجیک در پرتو هدایت های حذب کمونیست مفهوم جدیدی از عشق و عاشقی ارایه می دهد که قابل تعمل است.

 

من عاشق تو ولیک مجنون نشوم

از خلق جدا به کوه و هامون نشوم

من خواه در عشق خواه در کار و سخن

از مسلک لنینیسم بیرون نشوم

 

این نوع نگرش ناشی از سیاستهای انقلابی و ایدیولوژیک دولت شوراها بود که به ارزشهای گزشته و قبل از انقلاب نطر انکارگرایانه داشته بسیاری از این ارزشهارا عناصر فیودالی و عقب مانده تلقی می کرد. از این رو مطابق خواست نظام سیاسی مفاهم انقلابی و ایدیولوژیک جایگزین ارزش های ملی مذهبی و فرهنگی در شعر شاعران ملیت های گوناگون شوروی می شود. هرچند که در روش کاربرد قالب های شعری در این دوره چندان تغییرات چشمگیری صورت نگرفته بود اما شاعران با بکارگیری مفاهم نو قصد داشتند اشعار خودرا با زمانه خویش سازگار نمایند. بنابرین مفاهیم انقلابی و ایدیولوژی دراشعار شاعران این دوره حتی در قالب های سنتی مانند رباعی غزل و قصیده به طور فراوان مشاهده می شوند. در این گونه اشعار مفاهیمی نظیر انتخاب کنندگان، زاوت، فابریک، کولخوز، داهی، کارگر و دهقان، پخته ، پخته زار، انقلاب اکتبر، تراکتور، گازیت، سرخ، مبارزه، جمهوری، محنت، سوسیالیسم، کمونیسم، مارکسیسم، انترناسونالیسم و غیره کاربرد فراوانی دارند. علاوه بر این در اشعار لریکی این دوره نام لنین داهی پرولتاریای جهان و دیگر رهبران سیاسی و نظامی دولت شوروی و همچنین شخصیت های معروف بلوک سوسیالیسم به عنوان قهرمانان دوران خویش ستایش شده اند.

به همین ترتیب صداقت به نظام سیاسی و ایدیولوژی حاکم، توجه به دانای هنرمندی معشوق کار و تلاش او برای ساخت جامعه نوین سوسیالیستی از محور های اساسی اشعار شاعران شوروی تاجیک در این دوره محسوب می شوند. محمدجان رحیمی در این باره چنین سروده است.

 

چرخش روان به بزم نظم و نظام دولت

جانا، جواهر رقص پیش نظام افشان.

 

در مورد ارایه معنی جدیدی از عشق و عاشقی توسط شاعران تاجیک پرفسور ارژی بیچکا می نویسد: « حبیب یوسفی به سال 1939 اولین مجموعه خود را تحت عنوان « ترانه وطن» منتشر کرد شامل سروده ها برگردان شعر ها و بیش از یک صد دوبیتی است. یکی از مهمترین آنها شعر « تکیه بر کارت کنی»(1938) می باشد و شاعر در آن معنای کاملا جدید از عشق عرضه می دارد که با مفهوم آن در غزلیات مقلدان سنتگرا تفاوت دارد. یوسفی معشوقه را به خاطرزیبایی گیسوانش نمی ستاید بل از برای نیک رفتاری و خوش خلقی وی را تقدیر و تحسین می نماید.»

این نکته بدان معنی است که زن به عنوان یک انسان و موجود اجتماعی در برابر مردان در جامعه نوین تاجیک اعتراف می شود. شاعران این دوره با پرهیز از لفاظی های رمانتیک سنتی در باره زن یا  معشوق با اریه مفهوم تازه ای از عشق و عاشقی و معشوق برای انها حقوق و ارزش های جدیدی نیز قایل شدند. برای اولین بار زن به عنوان یک انسان و دارای حقوق برابر با مردان تبلیغ و از نقش سازنده او در جامعه بطور واقعی و عملی سخن می رود. طبیعی است که کسب جایگاه جدید در جامعه از  سوی زنان نیازمند صفات و خصوصیتهای تازه ای نیز بود که بدون بدست آوردن آنها موقعیت اجتماعی شان عملی نمی شود. لاهوتی این ویژگی هارا در یک شعرش به تفصیل شرح داده است.

 

بعد از این از خط و خالت نحراسد دل من

زانکه با حسن تو کارم نبود دیگر بار

تا کی از زلف تو زنجیر نهم بر گردن ؟

تا کی از مژه تو تیر زنم بر دل زار...

من به زیبای بی علم خریدار نیم

حسن مفروش دیگر با من و کردار بیار

علم اگر نست ز حیوان چه بود فرق بشر

بوی اگر نیست تفاوت چه کند گل از خار

خرد آموز و پی تربیت ملت خویش

جد و جهدی بنما چون دیگران مادروار.

 

طوری مشاهده شد ابو القاسم لاهوتی در این غزل خویش با مقایسه جایگاه زنان در گذشته و حال صفات و ویژگی های زن معاصر را به عنوان یک عنصر فعال سازنده جامع بشری بسیار واضح نام برده  است. برای اولین بار است که در تاریخ ادبیات فارسی تاجیکی اوصاف دانایی یا خود آموزش علم و هنر به عنوان یک صفت برتر از زیبایی ظاهری معشوق، مطرح می شود.

در ادبیات کلاسیک ، هر گاه که سخن از عشق و عاشقی و معشوق مطرح می شود فضا با کلماتی مانند شب، تنهای، هجران، خون دل، بی وفایی ، خلوت، غم و اندوه و غیره شکل می گیرد اما در ادبیات نسل کومسومول موضوع عشق و عاشقی در فضایی کاملا متفاوت جلوه گر شده ، عاشق و معشوق فارغ از فضای متروک سنتی در حال و هوای مساعد و سازگار در پی تحقق آرمان های اجتماعی خود هستند. در واقع عشق در آثار شاعران شوروی تاجیک نسبت به هدف و کار در موقعیت بعدی قرار می گیرد. حبیب یوسفی در غزل « بیا به سیر بوستان» چنین می سراید:

 

نسیم شوخ می وزد ز دشت و کوهسار ها

خوشا که مژده می دهد ز فصل کشت و کار ها

ز مطربان نغمه گر رسید این دم این خبر

نما به کار پخته سر بگوش پخته کار ها

 

موضوع جالب دیگر در لریکه عشقی شاعران نسل کومسومول برآمد اجتماعی عاشق و معشوق می باشد. معمولا در این گونه اشعار طبق ایدیولوژی حاکم بر جامعه عاشق و معشوق نیز از طبقه کارگرو دهقان می باشند.

 

جانانه من چو رنجبرزاده تو

خوشتر ز تو نیست بهر دلداده تو

با آنکه به کار و محنت آماده تو

از جمله دلبران هم آزاده تو

 

وعده گاه عاشق و معشوق بر خلاف اشعار سنتی که در بوستان و چمن زار ها و یا کاخ های مجلل خلوت صورت می گیرد در لریکه شاعران نسل کومسومول به کولخوز ها، سحرای پخته زار و انشاعات عظیم در حال ساخت انتقال می یابد و عاشقان مملکت شوراها محض در همین اماکن خوشبختی خودرا بدست می ورند.

 

آفرین بادا شمارا پهلوانا، آفرین

مرد و زنهای دلیر تاجیکستان آفرین

شوقتان مارا به کولخوز شما آورده است

ای سزاواران مهر و حرمت و شان آفرین

 

عاشق در دوران شوروی برای دیدار با معشوق به زحمت نمی افتد و اگر هر گاه بخواهد اورا ببیند باید به کولخوز و یا سحرای پخته زار مراجعت کند و با کارو تلاش پرثمر دل اورا بدست آورد.

 

در پخته زار مسچاه دختر چارکوهی

می چیند از سحرگاه دختر چارکوهی

دختر چارکوهی دارد عجب شکوهی

یاری رسان دلخواه دختر چارکوهی

 

از سوی دیگر اگر شاعران کلاسیک کسب رزق و روزی و آینده خودرا به سرنوشت روز عزل مربوط می کردند شاعران شوروی تاجیک سرچشمه روزی خویش را ناشی از زور بازوی توانای کارگر و دهقان دانسته خوشبختی را در پیروی از اندیشه های سازنده داهی پرولتاریای جهان می دانستند. بطور کلی در اشعار این نسل انقلاب اکتبر روسیه، مهر لنین و صداقت به آرمان ها حزب کمونیست سرچشمه اصلی خوشبختی جاودانه مردمان شوروی معرفی شده اند.

محی الدین امین زاده در این باره می فرماید:

 

نسل اکتبر بزرگم، زاده دوران بخت

راه من راه شرف، جولانگه میدان بخت

در دل من مهر لنین گوهر قیمت بهاست

اوست بر فرقم همیشه کوکب تابان بخت

 

میرزا ترسون زاده نیز در این مورد چنین می سراید:

 

به ما پرتیه محبوب این سان بهر و بر بخشید

زمان نو، جهان نو به اولاد بشر بخشید

زواد و فبریک و کان را به دست کارگر بسپرد

به فرزندان خوشبخت وطن علم و هنر بخشید

چراغ عقل انسان- داهی ما جاویدان بادا

که بر دل شادمانی و خردمندی به سر بخشید

 

حبیب یوسفی نیز همین موضوع را در قالب دوبیتی چنین بیان می کند :

 

من در دل خود مهر ستلین دارم

در سینه خود نشان لنین دارم

در خانه من راه نیابد دشمن

من دست قوی، چشم جهانبین دارم

 

هرچند که عشق و عاشقی یک امر اختصاصی بوده بیان حالات آن به غلیان روح و عاطفه هر شاعری بستگی دارد اما با توجه به مرزبندی این موضوع و تعیین اصطلاحات و مفاهیم خاص ایدیولوژیک در این عرصه، اشعار شاعران نصل کومسومول شباهت نزدیکی به یکدیگر دارند. این یکرنگی ناشی از سیاست حاکم فرهنگی در جامعه بود که شاعران ناگزیر باید از آن تبعیت می کردند. در این زمینه پروفسور خدای شریف زاده می نویسد :« همه ادیبان تاجیک سیاست دولتی را بی کم و کاست در ظاهر حمایت می کردند. سیاست همان مفکوره حزب کمونیست بود که در کارو عمل جامعه، مناسبت اجتماعی، سیاست داخلی و خارجی عملی می گشت. جامعه شوروی گفتن ممکن است که جامعه مفکوروی سیاسی بود. شاعران در شعر های شعاری، ناصران در تصویر تاریخ و تطبیق عملی این سیاست و مفکوره شعر و داستان ها و قصه و رومان ها می نوشتند.»

 

کومسومول- سازمان جوانان حذب کمونیست

کولخوز- واحد کشاورزی مشترک

پخته- پنبه

پخته زار- پنبزار، مزارع کشت پنبه

زَواد- کارخانه

لنین- داهی پرولتاریای جهان و بنیانگزار دولت شوروی

ستَلین- استالین رهبر اتحاد شوروی

مستچاه- نام شهرستان در شمال تجیکستان

چارکوه- نام منطقه

 

منابع:

 

ارژی بیچکا، ادبیات فارسی در تاجیکستان، تهران، 1378

میرزا ترسون زاده، آثار منتخب، ج 1 ،دوشنبه، عرفان، 1981

 حبیب یوسفی، ترانه وطن، استالیناباد،1939

محمدجان رحیمی، صباح سخن، دوشنبه، 1963

محی الدین امین زاده، منتخبات ج 1 ، دوشنبه، 1976

ابوالقاسم لاهوتی، منتخب اشعار، دوشنبه،1978

 

منبع: مجله فرهنگی-ادبی "رودکی"، چاپ تهران، شمارۀ ۷-۸، ۱۳۸۹

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 8:32  توسط بهروز ذبیح الله | 
     تحولات بنیادینی که بعد از تاسیس حکومت شوروی در آسیای مرکزی از جمله تاجیکستان رخ داد ادبیات و فرهنگ این کشور هارا نیز شدیدا تحت تاثیر خود قرار داد. در ابتدای پیروزی انقلاب اکتبر در روسیه مبارزه و بحث های شدیدی میان مکاتب و تشکل های ادبی در مورد چگونگی ادبیات شوروی و ارزش ها و ملاک های آن آغاز شد. ادامه این بحث های طولانی موجب شد که شخص لنین- بنیانگزار دولت شوروی وارد این بحث ها شود و برای ادبیات شوروی تعیین تکلیف کند. دستگاه ایدئولوژی حزب کمونیست ادبیات را به سه گروه تقسیم کرده بود:

1. ادبیات بورژوازی

2. ادبیات نیمه بورژوازی

3. ادبیات کارگری

 

کمونیست ها معتقد بودند که چون دولت شوروی حکومت کارگر و دهقان است ادبیات آن نیز باید توسط همین طبقه بویژه  کارگران آفریده شود. از این رو در دهه اول پیروزی انقلاب اکتبر کمونیستها شعار « برای ادبیات کارگری»- را مطرح کردند، که هدف اصلی آن خلق آثار ویژه کارگری توسط کارگران  برای خود کارگران بود. بر اساس نظر تئوریسین های مکتب ریالیسم سوسیالیستی هیج کس بهتر از خود کارگر واقعیت زندگی اورا نمی تواند به تصویر بکشد. برای رسیدن به این هدف حزب کمونیست در سال 1924 در انجمن هشتم خویش به طور آشکارا سیاستهای خود در باره ادبیات را اعلام و دستور لازم را برای کمک وآماده کردن لشکر جدید ادیبان از طبقه کارگر صادر کرد. « به شهادت ل.لیوین یکی از فعالان بحث و مناظره های ادبی در آن سال ها بعد این انجمن فعالیت دیگر تشکیلات های ادبی ممنوع علام شد» [1]

« در نتیجه تعدادی قواید صابت و متحجر وضع شد که محتوای «ریالیسم سوسیلیستی»- را یک بار برای همیشه تعریف کرد. کمترین انحراف از این قواید را بازمانده گزشته بورژوازی یا بازتاب نفوز بورژوازی خارجی می شمردند. نتیجه آن قطع هر گونه بحث و مفاوضه فرهنگی، هر گونه امکان ایراد واعتراض، هر گونه جدل و مبارزه ی عقیدتی بود که در واقع چیزی در نقطه مقابل مارکسیسم است و در نقطه مقابل ادبیات زیرا ادبیات برای زیستن به همه اینها نیاز دارد.»[2]

بعد از این حملات شدیدی علیه ارزش ها و سنت های ادبی دیگر ملیت ها تا قبل از انقلاب اکتبر شروع شد. به نظر بولشویک ها همه ارزشها و سنت های موجود تا قبل از وقوع انقلاب کارگری عناصر فیودالی و واپسگرا بوده باید از آنها بکلی دست کشید. ادبیات شوروی باید هم در صورت و هم در معنا با ادبیات گزشته کاملا فرق داشته باشد. به نظر آنها جامعه نو نیاز به ادبیات و فرهنگ نو دارد. این برخرد خشین کمونیست ها با فرهنگ و ادبیات، حتی شاعران فارسی زبانی آسیای مرکزی را که از انقلاب اکتبر استقبال کرده بودند در حال یعس وناامیدی قرار داد. آخر ادبیات و فرهنگی یک ملت را نمی توان یکشبه خلق کرد. این حالت در اشعار و یادداشت های منتشیر نشده این گروه از شاعران کاملا مشهود است. پیرو سلیمانی در شعر « نشان بی نشانی» که بعد از فروپاشی شوروی منتشیر شد با نام مستعار «سلمان هندو» این وضعیت را به خوبی انعکاس داده است.

دل سوخت، جگر خون شد و خشکید روانم

باز از چه سبب این همه سرگرم جهانم

در فصل بهاران گل امید نچیدم

افسرده و پژمرده و پمال و خزانم.

نوری که یقین داشتم از جهل نمودم

ناری شده در کره غم سوخت چنانم.

هرچند که حقیقت ز حقیقت طلبیدم

جز نقش ندامت ننمودند نشانم.

در صورت بی جان نبود سیرت رخشان

این نکته تاریک جهان گشت ایانم.

در صحفه ایام نشانم نگوزارید

آن به که نشانی ندهد نام و نشانم.[3]

 

مناسبت به سنت های ادبی شعر فارسی تاجیکی نیز تعسف بار بود. نمایندگان ادبیات کارگری پیروان مکتب کلاسیک را مذمت و تحت فشار قرار میدادند. در آن ایام سرودن غزل، رباعی، قصیده و یا مثنوی عیب و نشانه واپسگرای ارزیابی می شد. کیت هچینسکی محقیق ادبیات معصر تاجیک با اشاره به بحث های عقیدتی و ادبی میان ادیبان تاجیک پس از استقرار حکومت شوراها می نویسد: « نوسندگان تاجیک و دیگر اقوام آسیای میانه در مورد مسایل و مشکلات خلاقیت ادبی نیز با یکدیگر اختلاف نظر و سلیقه داشتند. در یک سو آن عده نوسندگانی بودند که دست از قالب ها و موضوعات سنتی برنمیداشتند  و در سوی دیگر طرفداران فرهنگی به اصطلاح پرولتری بودند، که عقیده داشتند ادبیات باید در خدمت نیاز های واقعی جامعه باشد. این دسته منکر اهمیت شکل و ظرافت های هنری بودند و به منظور اشاعه عقایدشان «انجمن نویسندگان پرولتری تاجیکستان»- را در سال 1930 تاسیس کردند.»[4]

 میرسعید میرشکر از شاعران نسل کومسومول در این راطه گفته بود:

 

شاعر سخن تازه تری گوی که ایام

با تازه بود همنفس و همدم و همکار

چون خانم تناز بود عصر من و تو

هر لحظه لباس نو و زیباست طلبگار

بر کهنه فروشان برسانید که منبعد

در عرصه ی ایام نجویند خریدار.

 

نگاهی به اشعار نسل کومسومول بیانگر این نکته است که منظور میرشکر از نوگرای ربطی به ادبیات نداشته بلکه همسویی با ادیولوژی حاکم و تبعیت از دستور و فرامین حزب کمونیست است.

بقول میرزا ترسون زاده:

 

کیستی شاعر ؟ اگر پرسند: گویم کامونیست

هر نفس، هر قطره خون، هر تار مویم کامونیست !

 

 پیروان ادبیات کارگری وزن شعر هزاران ساله فارسی را نیز انکار و آن را خاص ادبیات عرب می دانستند. به اعتقاد آنان یا به نظر حزب کمونیست ادبیات کارگری تاجیک باید در پیروی از ادبیات کارگر روسیه شکل می گرفت که نمایندگان این ادبیات در نظم میکوفسکی و در نصر گورکی بودند. مفهوم نوگرای درذهن شاعران ادبیات کارگری در تاجیکستان پیروی از اشعار انقلابی میکوفسکی و در قالب شعر پلکانی بود. احتمالا همین وضعیت صدر الدین عینی- اساسگزار ادبیات معاصر تاجیک را وادار کرد که به بهانه «تنگ بودن چهارچوبه نظم برای بیان تحولات انقلابی» آن روزگار، از سرودن شعر خودداری نماید.

به همین ترتیب با گزشت زمانی کوتاه ادعاهای شاعران ادبیات کارگری تاجیک به نتیجه ی نرسید و آنان بعد از مذتی تقلید از شعرهای پلکانی میکوفسکی و شعر چهارپاره ای روسی، دوباره به سوراغ قالب های شعر سنتی فارسی رفتند فقط با این تفاوت که انبوهی از اصطلاحات و مفاهم خشین انقلابی و ادیولوژیک و واژه های روسی را به عنوان « نوگرای» در این قالب های نفیس وارد کردند. نمونه ای چند از اشعار ادبیات کارگری را مثال می زنیم:

 

لنین چو آفتاب عظیم فضای ماست

لنین سعادت همه روز های ماست

فضل بزرگ او پروژکتور اعظمی ست

در کامونیسم نیز همین رهنمای ماست

                                                (محمد جان رحیمی)

 

روح توانا و بزرگ  لنین

پرورد آن شخص که باشد متین

هست همان کس که به لنین پسر

او بشود لایق این سان پدر

                                    (عبد السلام دهاتی)

 

دایم به برت هست کتاب لنینیسم

آموخته ی قصه و باب لنینیسم

بر رونق حسن رویت آفت نرسد

تا بر سر توست آفتاب لنینیسم

                                     ( حبیب یوسفی)

 

ما اصول سوسیالیستی محیا می کنیم

عالم بی صنف و استسمار برپا می کنیم

خواجگی را جمله کالکتیو و یکجا می کنیم

چون وصایای لنین را خوب اجرا می کنیم.

                                                     (لاهوتی)

 

با بررسی آثار سی ساله یعنی از سال 1930 تا 1960 میلادی هیچ نشانی از نوگرایی ادبی به جز از وارد شدن مفاهم و اصطلاحات انقلابی و ادیولوژیک در شعر مشاهده نمی شود. مهمترین رسالت شاعران دوران شوروی تاجیک تبلیغ و تشویق آرمان دولت شوروی و دستورات و فرامین حزب کمونیست بود. شاعران این دوره  تمام دستور و فرامین و حتی اخبار «تاسس»- خبرگزاری رسمی اتحاد جماهر شوروی را درقالب نظم تبلیغ می کردند. برای مثال محمد جان رحیمی به مناسبت چاپ روزنامه جدید تحت عنوان «تاجیکستان سرخ» می سراید:

 

کنون گَزیته سرخ به تاجیکستان سرخ

ز مهر دیده ها سرخ به «تاجیکستان سرخ»

عایله ی رنجبر، مرد و زن  کَمَبغَل

این همه روزنامه خوان شد ز دبستان سرخ[5]

 

یا خود میرزا ترسون زاده در باره بهربرداری از یک کاریز می سراید:

 

ای صبا از ما رسان بر دوستان آمد کانال

هم خبر کن نو عروس بوستان، آمد کانال

مژده نو می رساند بر وطن بر خلق آن

با لب پرخنده هر پیر و جوان، آمد کانال[6]

 

  یا خود حبیب یوسفی در تشویق زنان پنبه چین می گوید:

 

بین غنچه پخته چون لبت خندیده ست

این خنده عجب بر لب او زیبیده ست

از سعی تو امروز نهال پخته

زیباو بلند چون قدت گردیده ست[7]

 

خالق میرزا زاده ادبیات شناس تاجیک در همان ایام از ادامه این روند در ادبیات به ستوه آمده، می گوید: « اکنون کار شعر به جای رسیده است که دستورات هر روزه حکومت، قرار های شورای عالی و حتی اخبار روزانه روزنامه هارا به نظم دراورده بدون  رعایه قوانین ادبی و هنری به عنوان  شعر منتشیر می کنند. این خطابه ها که شعر نیستند. این شاعران قبل از آنکه بخواهند شعوور دیگران را نو کنند باید شعوور خویش را دیگرگون نمایند.»[8]

در رابطه به این موضوع کیت هچینسکی نیز می نوسد« در اواخر دهه 1930 نسل جدیدی از شاعران پا به عرصه وجود گزاشتند که اساس فکر و هنرشان از انقلاب مایه گرفته بود. آنها شدیدا به شعر انقلابی و مردمی پایبند ماندند و محتوای اشعارشان تبلیغ برنامه های اقتصادی و اهداف سیاست خارجی حزب بود. آنها به زبانی عامه فهم می سرودند و با عناوین و القاب قهرمانانه ای از دهقانان و کارگران به عنوان سازندگان نظام اقتصادی سوسیالیستی کمونیست تمجید می کردند و در اشعارشان به بیان تفاوت های فاهش گزشته مملوع از سرکوب و عقب مانده با آینده درخشان می پرداختند و نیز در باره اختلافات اعتقاتاد قدیمی با تفکر جدید در مورد زنان ، شعر می سرودند. در نظر این دسته از شعرا، هر واقعه کوچکی ارزش سرودن یک شعر را داشت و از این رو به مناسبت ها مختلف- از تکمیل ساختمان یک پل گرفته تا جشنی در یک مدرسه روستا- شعر می سرودند. در نظر آنها این سرودن ها همه فرصتی بود برای تعمل و بررسی تغیرات عمده ای، که در زندگی مردم عادی تاجیکستان رخ داده بود.»[9]

 

بدین ترتیب یکرنگی و سیاست زدگی در شعر دوران شوروی تاجیک به حد افراط رسیده بود. این وضعیت عصفبار نتیجه دخالت و فشار دستگاه ادیولوژی حاکم بود که در جامع ادبی کاملا سیطره پیدا کرده بود. ادامه این روند خسته کننده و افزایش اشعار شعاری  و بی هویت و بی روح خود شاعران  آگاه را نیز به سطوح آورده بود. از این رو، مستان شیرعلی شاعری از نسل «جنبش ذهنی» که بعد محکومیت کیش استالنیسم در شوروی شکل گرفت، فریاد سر می دهد که:

 

دلم سرمایه درد و الم شد

که چندی بی قلم صاحب قلم شد

کرا گویم کدامین در بکوبم

صف شاعر فزود و شعر کم شد

 

با توجه به این نکات، مفهوم «نوگرای» که بلافاصله بعد از تاسیس حکومت شوروی در آن کشور مطرح شد در کل خصوصیت ادیولوژی و سیاسی داشته با مفهوم نوگرای در ادبیات چندان ارتباطی نداشت، زیرا این تحول از میان جامعه ادبا و شعرا شروع نشده بلکه از سوی حکومت بر آنان تحمیل گردیده بود. در همان ابتدا ادیب روس لوین با اشاره به محدودیت های اعمال شده بر فرهنگ و ادبیات شوروی خطاب به لنین گفته بود « با این شرایط بهتر است ادبیات را در شوروی تعطیل کنید !» این در حالی است که این سیاست در جماهر پیرامون به شدت و حدت بیشتری پیاده می شد.

از این رو، آن چه به عنوان تحول یا نوگرای در ادبیات تاجیک بعد از وقوع انقلاب اکتبر ذکر می شود در واقع به تحول سیاسی و اجتماعی بیشتر صدق می کند تا تحول ادبی. تحول پدیده ست که ریشه در تفکر، فلسفه و فرهنگ یک ملت دارد و اورا از داخل دیگرگون می کند. ما به هیج وجه نمی توانیم جریان منع ارزش ها و سنت های ادبی ای که در طول تاریخ هزارساله شکل گرفته بود به عنوان تحول بپزیریم. در حقیقت وقاعی که در آن سال ها بعد ازانقلاب اکتبر بر سر ادبیات و فرهنگ تاجیک آمد یک نوع تخریب بود، نه تحول.

 

منبع: مجله  فرهنگی-ادبی "رودکی" ، چاپ تهران، شمارۀ ۷-۸، ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 8:28  توسط بهروز ذبیح الله | 

سرانجام بعد از هشت سال مبارزه ی ناکام نیروهای خارجی با سرکردگی امریکا علیه طالبان غربی ها راه حل آسان بحران افغانستان را کشف کردند. به نظر آنها به جای جنگ و درگیری بی پایان میشود با رشوه دادن به طالبان سرسخت و جلب انها در قدرت سیاسی پرونده ی بحران دامندار افغانستان را بسته اعلام کرد.

این طرح جالب در کنفرانس لندن به طور جدی از سوی کشور های غربی مطرح گردید. این کشور ها پیشنهاد کردند که برای جلب رضایت طالبان به صلح و تشویق و دلجویی انها برای تاسیس یک حکومت اعتلافی و فراگیر در افغانستان کشور های جهان باید 500میلیون دلار رشوه برای این گروه جمع آوری کنند. کشور های غربی برای نشان دادن حسن نیت و جدیت طرح خود در برابر طالبان قبل از شروع کنفرانس لندن به عنوان پیش پرداخت نام برخی از رهبران بلندپایه طالبان را از فهریست سیاه خویش خط زدند.

بدین ترتیب شورای امنیت سازمان ملل متحد پنج نماینده جنبیش تندگرای طالبان از جمله وکیل احمد متوکیل-وزیر سابق امور خارجه طالبان، فاضل محمد- معاون سابق وزیر بازرگانی، شمس الصفا امین زی- مسؤل سابق ارتباط با رسانه ها، محمدموسی حتاک- معاون سابق وزیر برنامریزی و عبد الحکیم- معاون سابق امور مرزی دولت وقت طالبان از فهریست افراد مرتبیط با تروریسم حذف کرد. البته، رشوه دادن به طالبان خبر تازه ی نیست. قبل از این هم برخی از کشور های خارجی برای جلوگیری از حمله نیروهای طالب به مقر نظامیان خود به طالبان باج می دادند.

من نمی دانم یا ما این قدر عقیب مانده و کندذهن هستیم که به عمق طرح های غربی ها پی نمی بریم یا انها این قدر ساده لوح شده اند که از طریق رشوه می خواهند بحران سی ساله در افغانستان را به این راحتی حل و فصل کنند. یا حدیث دیگی در جریان است؟...

اما به نظر من طرح مذکور به معنی تشویق گروه های افراطی و تندگرا در منطقه محسوب می شود، زیرا از طریق تندگرای هم به قدرت می رسند و هم به منابع مالی دست می یابند.

گذشته از این در این رابطه سؤال های دیگری نیز در  ذهن مردم مطرح می شوند. برای مثال، اگر غربی ها می پندارند، که راه حل بحران افغانستان جلب طالبان در قدرت سیاسی می باشد، پس هشت سال پیش طالبان که در این کشور بر سر قدرت بودند چرا انهارا سرنگون کردند؟

علاوه بر این اگر رشوه یا خود هدیه دادن راه حل مناسب برای جلوگیری از گسترش تروریسم باشد، چرا غربی ها در سال 2001 قبل از حمله نظامی به افغانستان از همین رویش استفاده نکردند؟

اگر طالبان با دریافت رشوه ی غربی ها برای تاسیس یک حکومت مراسای ملی در افغانستان راضی شوند، پس خسارات وارده به مردم بی گناه افغانستان و پاکستان را، که در نتیجه  حمله های هوایی و زمینی نیرو های خارجی متحمل شده اند، که پرداخت خواهد کرد؟

و بلاخره، اگر این طرح به نتبجه برسد آیا بحران تروریسم به عنوان تحدید کننده امنیت ملی امریکا خاتمه خواهد یافت یا خیر ؟

البته طراحان این طرح جدید هدف از این برنامه خود را رخنه انداختن در صفوص طالبان ارزیابی می کنند و با تقسیم طالبان به افراد میانه رو و تندگرا قصد اجرای «عدالت» در برخورد با این گروه را دارند. اما واقعیت این است،که طرح معامله صلح با طالبان به معنی شکست نیروهای اعتلاف بین المللی در مبارزه علیه تروریسم در افغانستان است زیرا امریکا محض با همین ادعا به خاک افغانستان لشکرکشی کرد. طرح صلح با طالبان بیانگر این منطق است، که یا طالبان از همان آغاز تروریست نبودند یا امریکا در نزد جامعه بشری دروغ گفته است. از سوی دیگر با یک بررسی منطقی می توان به چنین نتیجه رسید، که هدف امریکا و متحدان این غربی این کشور از حمله به افغانستان از همان ابتدا نه مبارزه با طالبان و تروریسم بلکه حضور در منطقه استراتزیک آسیای مرکزی و افغانستان بوده است. پس اگر این دیدگاه حقیقت داشته باشد برای امریکا، که هم اکنون در منطقه حضور پیدا کرده است چندان فرقی ندارد، که در افغانستان طالب سر قدرت باشد یا تاجیک. البته این گونه بازی در عراق هم با طرح جلب نیروهای بعثی در قدرت سیاسی این کشور ادامه دارد.

بر همین اساس وزیر دفاع آلمان حضور اعضای میانرو طالبان در حکومت افغانستان را شرط اصلی برقراری هر گونه صلح در این کشور می داند. گوتنبرگ همچنین با نومیدی از تحقوق دموکراسی به شیوه غربی در افغانستان اعتراف کرده است،که  انها در این زمینه ویژگی های خاص قومیتی و سیاسی مردم افغان را در نظر نگرفته اند. وزیر دفاع آلمان همچنین اعتراف کرده است، که هر فرد شورشی تحدید مستقیم علیه غرب به شمار نمی رود.

روس ها باشد انتظار داشتند، که کشور های غربی در نشست لندن برنامه دقیق خود در باره خروج نیروهای نظامی شان از خاک افغانستانرا اعلام کنند دمتری رگزین نماینده روسیه در ناتو گفته بود، که کشورش مخالف تاسیس هر گونه پایگاه نظامی توسط نیروهای خارجی در خاک افغانستان است. به گفته وی مسکو خاستار یک افغانستان بی طرف و خارج از هر گونه بلوک های نظامی می باشد.

واقعیت این است، که رهبران غربی با لشکرکشی به افغانستان انتظار نداشتند، که با مقاومت سرسختانه و طولانی گروه طالبان رو به رو می شوند. اکنون با دادن تلفات جانی و صرف هزینه های هنگفت با مخالفت افکار عمومی در جامعه های خود نیز قرار گرفته اند. به نظر می رسد غربی ها حالا با طرح پیشنهاد رشوه به طالبان قصد دارند بحران افغانستان را به نحوی محار و زمینه را برای فرار «آبرمندانه» خود فراهم سازند.

از سوی دیگر بحران مالی جهان غرب را برای مقابله با طالبان در یک جنگ فرسایشی ناتوان کرده است و انها اکنون در جستجوی راههای برونرفت از باتلاق افغانستان هستند. در واقع اگر هدف غرب از دخالت در بحران داخلی افعانستان تامین صلح و ثبات و بازسازی این کشور می بود باید گفتف که با مبلغ های، که طی این سالها در عراق و افغانستان مصرف شده است میشد دهها کشور عقیب مانده را کاملا آباد کرد. حوادث تلخ عراق نشان می دهد، که در جهان معاصر، که ملت ها بیدار شده اند از راه نظامی گری نمی توان بر جهان حکومت کرد. اما صرف نظر از هر حدث و گمانی این نکته مسلم است، که حمله به افغانستان یک اشتباه جبران ناپزیر استراتژیست های امریکای بود. مردم تاجیک می گویند «آزموده را آزمودن خطاست» . شاید اگر امریکایها این مقال تاجیکی را می دانستند هرگز به افغانستان حمله نمی کردند. گفتنیست، در صورت سحیم کردن طالبان در قدرت سیاسی افغانستان دوباره به وضعیت سال 1989- زمان خروج نیروهای شوروی از این کشور برمی گردد و این وضعیت به معنای پایان بحران در کشور افغانستان نیست.

 شکست کنفرانس لندن

 ناتوانی در حل بحران افغانستان بعد از هشت سال اشغال این کشور نشان می دهد، که غربی ها شناخت کافی در باره مخصوصیت های جامعه افغان ندارند. گزشته از این، غرب برای حل مسکل این کشور از دیدگاههای سازنده کشور های همسایه افغانستان نظیر جمهوری اسلامی ایران، پاکستان و تاجیکستان استفاده نکرد. شاید به این خاطر باشد، که ایران در اعتراض به طرح های خام و مغریضانه غربی ها برای حل بحران افغانستان در کنفرانس لندن شرکت نکرد. ایرانی ها هر گونه طرحی را بدون در نظر گرفتن نقش کشور های منطقه از قبل شکست خورده می دانند. اما فتوای شکست کنفرانس لندن را قبل از همه خود طالبان  صادر کردند. جنبش طالبان روز جمعه 29 ژانویه با پخش بیانیه ی طرح غربی ها برای دادن رشوه به طالبان را در عوض دست کشیدن انها از جنگ مسلحانه یک نوع دام تضویر برای نیروهای خود اعلام کردند. طالبان جلب نیروهای خود به واسطه پول را یک طرح ناکام و بی اساس ارزیابی کرد. این جنبش خروج بی قید و شرط نیروهای خارجی از خاک کشورشان را تنها راه حل بحران سیاسی و امنیتی در افغانستان می داند.

گفتنی است در حال حاضر بیش از 110 هزار نیروی خارجی از جمله 70 هزار نظامی اکریکای در خاک افغانستان مستقر هستند. بر اساس طرح جدید برک آباما درباره افغانستان قرار است امسال 30 هزار سرباز امریکای و 7 هزار سرباز تازه نفس از دیگر کشور های عضو اعتلاف بین المللی مبارزه با تروریسم به این جمع بپیوندند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 18:23  توسط بهروز ذبیح الله | 
 
ایران شرقی: حامد کرزای رئیس جمهور افغانستان خواستار حمایت عربستان سعودی از گفت وگوهای صلح برای کاهش درگیری ها در کشورش شده و برخی گزارش ها در زمینه گفت وگوی محرمانه دولتش با گروه طالبان را تکذیب کرده است. کرزای با اشاره به تماس کابل با مقامات ریاض برای کمک به بازگشت طالبان به فرایند صلح گفته است از دو سال پیش برای پادشاه عربستان پیام فرستادیم و از ایشان خواهش کردیم برای تامین امنیت و برقراری آشتی ملی در افغانستان از هیچ کمکی دریغ نکند.
رئیس جمهوری افغانستان گفته است در این زمینه نیز سفرهای زیادی به عربستان، پاکستان و برخی کشورهای منطقه انجام شده، اما نتیجه قابل توجهی به دست نیامده است. وی همچنین از مخالفان دولت خصوصا گروه طالبان خواسته، ضمن دست کشیدن از خشونت ها، به زندگی مسالمت آمیز روی آورند.

قابل تأمل و جالب این که با وجود هزاران سرباز آمریکایی و ناتو در افغانستان، که مسئولیتشان تامین امنیت در این کشور اعلام شده است، چرا حامد کرزای دست نیاز به عربستان سعودی دراز می کند؟
دوم، اگر نیروهای آمریکایی و ناتو قادر به تامین امنیت در افغانستان نیستند پس حضور آنها در این کشور جنگ زده چه معنی دارد؟
سوم، آیا ناکامی نیروهای آمریکایی و ناتو در مبارزه با تروریزم به خصوص گروه القاعده و طالبان، نشانه ضعف و ناتوانی آنان است یا چیز دیگر؟

اما با توجه به توان کمک بلاعوض مالی و نظامی ناتو در جهان، فرضیه ناتوانی این سازمان نظامی در برابر القاعده و طالبان چندان باور کردنی نیست. از سوی دیگر تنها آمریکا و برخی همپیمانان وی در گذشته این گروههای افراطی را برای مقابله با ارتش شوروی در مناطق قبیله نشین پاکستان تشکیل و تجهیز کرده بودند و هنوز هم از تمامی پایگاه ها و مراکز فعالیت آنها در منطقه به خوبی آگاهند.

پس نتیجه منطقی چنین می شود، که هدف اصلی و پشت پرده آمریکا و ناتو در افغانستان و دیگر کشورهای اشغال شده مبارزه علیه تروریزم و گروه های افراطی نبوده، بلکه حضور درازمدت آنان در این گونه کشورها به خاطر تامین منافع ملی خود می باشد. این قدرت ها به بهانه مبارزه با تروریزم و افراط گرایی، خود سرانه به کشورهای جهان سوم وارد شده و با به سر قدرت آوردن دولت های دست نشانده همزمان برای ایجاد فشار، قوانین بحران را نیز به وجود آوردند تا بدین وسیله ادامه حضور خود را در این کشور قانونی جلوه دهند. در اصل حامی و پشتیبان تمام گروه های افراطی در کشورهای اسلامی، آمریکا و برخی کشورهای اروپایی هستند.

هدف مهم تر و اساسی آنها از به کارگیری سیاست دوگانه در کشورهای اسلامی، مقابله با جنبش بیداری اسلامی و تفکر سازنده مسلمانان بعد از 500 سال غفلت و پراکندگی می باشد. کشورهای ابرقدرت و استعمارگر جهان با نگرانی از روند بیداری اسلامی و توجه دسته جمعی مسلمانان به سیاست و فناوری جدید، با پشتیبانی از گروه های افراطی و وحشت افکن در سرزمین های اسلامی، قصد دارند اسلام و مسلمانان را در نزد جهانیان بدنام و با ایجاد فتنه و بدبینی روند بیداری اسلامی را به انحراف بکشند. زبیگنو برژینسکی نظریه پرداز مشهور آمریکایی نیز اخیراً ضمن اعتراف به این نکته گفته است در قرن 21 گرایش توده های مردم به سیاست مدیریت امور جهان را مشکل تر خواهد کرد.

از این رو، حضور نیروهای بیگانه در افغانستان نه به نفع دولت کابل است، نه به نفع گروه های افراط گرا و نه به نفع مردم این کشور، بلکه این نیروها به دنبال تامین منافع خود در این کشور مستقر شده اند و از این بیشتر نیز اقدام نخواهند کرد. از سوی دیگر ادامه حضور آنان در افغانستان در آینده باعث شکل گیری قوانین جدید بحران در کشورهای همسایه و کلاً منطقه آسیای مرکزی و جنوب و شرق آسیا خواهد شد.

در چنین شرایطی برای مبارزه با تروریزم و دیگر پدیده های نامطلوب، اتخاذ سیاست مستقل از سوی کشورهای منطقه و همکاری و هماهنگی آنها در قالب همکاری های دوجانبه و سازمان های منطقه ای موثرتر و مفیدتر به نظر می رسد.

بنابراین، درخواست کرزای برای مشارکت جدّی عربستان در مذاکرات صلح با طالبان نشان می دهد، که کابل به دنبال استفاده از جایگاه کشورهای صاحب نفوذ در میان طالبان برای بازگشت این گروه به فرایند سیاسی است. عربستان در کنار پاکستان و امارت متحده عربی در اواخر دهه 90 میلادی حمایت های زیادی از گروه طالبان انجام داده اند. این سه کشور تنها کشورهایی بودند، که حکومت طالبان در افغانستان را به رسمیت شناختند.

گفته می شود، رهبران گروه طالبان نیز برای بازگشت به فرایند صلح شرط هایی را تعیین کرده اند. مهم ترین آنها برکناری تعدادی از وزیران دولت کرزای و همچنین خروج نیروهای خارجی از افغانستان است.

iransharghi.com – مهر 87
نویسنده: بهروز ذبیح ا... – روزنامه نگار
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:22  توسط بهروز ذبیح الله | 

در شهر دوشنبه مجموعه اشعار وارث شاعر معاصر تاجیک زیر عنوان « در چهار فصل لحظه ها» توسط  « نشریات شرق آزاد» منتشیر شد.

این مجموعه نمای حالت ها و رنگ های زندگیِ شاعر است که در آن زیسته و از دنیای پاک و صمیمی خویش برای ما ارمغان آورده است.

 

من چه سان از این پستی راه اختران گیرم،

تا از آن بلندی ها دست دیگران گیرم.

کج کلاهِ عمرم بین ششته بر سرم قایم،

راستی بیاموزد سوی پای من دایم.

من چه سان برافروزم با فروغِ یزدانی،

 بیرون آورم جان را از لباس پزمانی.

من چه سان بیفشانم این غبار حیرت را،

در کمال تن بینم جلوه ی محبت را.

بعد از آن بلرزانم تک درخت بودن را،

 رو به دیده بینمایم صیرت نمودن را.

 

سخن از شعر گفتن کار سختی است زیرا شعر عالی ترین درجۀ سخن است. شاید بهترین تعبیری که بزرگان برای شعر بیان کرده اند همین تعبیر «رستاخیز کلیمات» باشد. شعر در واقع قیام یک روح بیدار است برای بیان حقیقت و واقعیت زندگی.شعر زبان لطیف و شفاف بشر است.جهان شعر مرز ندارد.شاید در دیگر انواع بیان ما شاخص ها و ویژگی های خاص نژادی، قومی و جغرافیای را احساس کنیم که یک نوع مرزبندی در تفکر است، اما در شعر این پدیده کمتر به چشم می خورد.بدین خاطر اگر ما شعر هر قوم و ملتی را مطالعه کنیم یک نوع همبستگی و همخانی در آن پیدا می کنیم.چاپ یک مجموعه ی شعری مانند سبز کردن یک باغ در بیابان است.شعر باغ لطافت و زیبایی است.

«در چهار فصل لحظه ها» ی وارث نیز باغ معنای بشر را فربیه تر می کند.هر چند که برخی وارث را یک شاعر درون گرا ی به مسایل اجتماعی بی توجه می خوانند اما این برداشت اساس واقعی ندارد بلکه  دید و روح شعارزده ی آنان موجب چنین نتیجگیریِ سطحی می شود.

شعر «درخت» را با هم می خوانیم:

 

درخت باید بود:

با برگ برگ دعا

با شاخه شاخه میوه ی دل

 

درخت باید بود:

با ریشه ی به خاک سعادت

با قامتی به اوج عبادت.

 

درخت باید بود:

سرشار از حضور تلاوت

سرشار از قد قانت و قیام.

 

درخت باید بود:

تا زندگیست جانب خرشید رو نمود

با آب باد و آتش ایام خو نمود.

 

درخت باید بود:

با سوره های سبز...

 

درخت رمز یک انسان کامل است. انسان با کرامتی که هم حضور فعال اجتماعی دارد و هم معنوی.درخت بودن با تمام معیار های که در عرفان مطرح می شود سازگار است. وارث نیز برای تبلیغ انسانیت در این جا تعبیر درخت را بسیار دقیق و مناسب بکار گرفته است.شعر وارث سرشار از لطافت و صمیمیت است. در شعر «باغ» می گوید:

مادرم باغیست

روی جانمازِ پر گلِ خویش

و من

یک خوشه ی انگور غزل

در باغ

 

مادرم باغیست

میوه های از دعا دارد

تا بخواند خلق عالم را سر خان

مادرم عطر خدا دارد...

 

من در ادبیاتِ تاجیک در باره ی مادر شعر زیاد خوانده ام، اشعار بسیار صمیمی و روان، اما خواندن شعر «مادر» وارث جالب تر بود وقتی که می گوید:

 

مادر من

 جانماز برگ هارا تازه می کرد

تا ملایک رو ز باغ ما نتابد.

مادر من

            از ره خود خار می چید

تا که ما خواری نبینیم

چادر ناموس دنیارا به سر داشت.

 

« چادر ناموس دنیا را به سر داشتن» بهترین و جامع ترین تعبیر است برای مادران مهربان.

به دنبال این وارث می سراید:

مادر من

           هر پگاهی

چهره ی مهتاب را در چشمه می شست.

چشمه با مهتاب می خندید

پشتِ انبوه سفیداران

حضرت افتاب می خندید

 

مادر من

در حجاب راز ها پچیده می رفت

مثل ماه آسمان

                       در گلخن شرم و حیا می سوخت

چهره ی ایمان او پاکی و عفت بود

 

مادر مشتِ پرِ من

چون کبوتر

در هوای سبز ایمان

                             بال و پر می زد

او به ما پرواز پاکی را سبق می داد.

 

در این جا هم تعابیر «چهره ی مهتاب را در چشمه شستن» و «چشمه با مهتاب خندیدن» بسیار ارزشمند هستند. همچنین تصویر بسیار زیبا و واقعی از سحر خیزی زن تاجیک، تشبیح صورت مادر به مهتاب و طلوع خرشید از پشت سفیداران را به نمایش گذاشته است.

وارث در باره ی مادر حرف بسیار صمیمانه و پر عاطفه دارد و علایق خود به مادر را هنرمندانه به تصویر می کشد.

 

سیر ابرِ سرگردان گریه ی پریشانی است

داغ چهره ی مهتاب سرنویشتِ پیشانی است.

گل شکفتِ فروردین یادی از زمستان است

خنده ی گل لاله حسرتِ خون افشانی است.

داد من ز هجران است، داغ ها به جانم کرد

مادرم سفر بنمود کار من پشیمانی است.

جانماز حیرانش کنج خانه استاده

چون نشان پاکیش بر علیه شیطانی است

مادر دعا گویم بر جوار پاکان رفت

قبر پاک و پر نورش مرقد گل افشانی است

تا هنوز این خانه بوی مادرم دارد

باورم به مرگش زنده است و روحانی است.

بعد از این میندیشم مرگ نابهنگامش

مادرم به حق پیوست در جوار رحمانی است.

 

وارث تلاش کرده است که در بیان هر موضوعی لطافتِ شعر و کرامتِ سخن را حفظ نماید. او به تقدس واژه ها ایمان دارد.

 

سلام کبوترانِ بامِ اندیشه

قاصدانِ شعور

                    که نامه ی سرنویشتِ شعر من

به زیر پر نهاده اید

رها شوید به باغسارِ آسمان دل

به کهکشانِ مصره های نور...

پر آورید

           به شهرِ واژه های جاویدان

که در جهانِ آن

                  شعور شعر می دهد

و شعر باغ می شود.

به شاخسار آن که لانه هاست

مقام عشق بازی شماست.

 

وارث شعر های اجتماعی نیز دارد. هیچ شاعری نسبت به محیط زندگی خویش بی تفاوت نیست.به قول حضرت بیدل«هر کسی پا کج گزارد خون دل ما می خوریم»، «شیشه ی ناموس عالم در بغل داریم ما». بر این اساس دردِ شاعر و گله ی او خصوصی نیست دردِ مشترک است. مشکلات بشری شاعر را بیشتر از مشکلات شخصی آزار می دهد، زیرا همه ی شعرا به این قول پیر معرفت سعدی شیرازی متفقند که «بن آدم اعضای یک پیکرند». وارث نیز در این مجموع ی اشعارش از مشکلات خصوصی خویش حرف نمی زند اما از بی تفاوتی حکام و غفلت مردم نگرانی دارد:

 

وقتی باد هم صدای شغالان است

در این وادی حکومت کهتیست

وقتی که باران آیه ی شگغتن نیست

در این وادی شهامت سختیست

 

وقتی مرد پشتِ بی درد است

همت کوه برابر گرد است

مرد کی مرد و کوه کی کوه است؟

کوه چون کاه و مرد نامرد است

این حقیقت که می شود تکرار

وا عجب کس نمی شود بیدار...

 

اما در اصل شعر غذای روح است.پرداختن به مسایل و مشکلاتِ  اجتماعی کارِ روزنامه و رسانه هاست.نگاه به این گونه مسایل در شعر نباید خیلی پیشِ پا افتاده باشد، در غیر این صورت شعرِ آسمانی به شعارِ خیابانی تبدیل می شود.وارث از این هدف آگاه است:

 

همیشه بر آنم

                    که از باغ بی نهایتِ کلام

                                                         واژه ی بیاورم

همان واژه ی که در آغوش عطر غنچه ی پنهان است

اما چه دشوار است

تا شگفتن غنچه ی رفتن

و عطر نفس های غنچه ی را بوییدن

که دستِ زندگی تازه ی در اوست...

چون قصدِ بنده معرفی مختصر اشعارِ وارث شاعر تاجیک به فارسی گویانِ گرامی بود با یک غزل شاعر مطلب را به پایان می برم:

 

مرا بگزار تنها باشم ای دوست

میانِ دشت و سحرا باشم ای دوست.

و یا بگزار چون یک پاره ی سنگ

نهان در قعرِ دریا باشم ای دوست

مرا بگزار با هر ذره اندوه

آز انوار تو پیدا باشم ای دوست

مرا بگزار با بادی مبشیر

فغانِ ابرِ شیدا باشم ای دوست.

به سحرا و به کوه و دشت و دریا

نوای جمله پهنا باشم ای دوست.

به این شهری که می نازند یاران

مرا بگزار دنیا باشم ای دوست.

حدیثِ واژه ی عشقِ مرا پرس

گرفتار چه سودا باشم ای دوست.

خمارِ باده بر سر می روم من

غباری راه پیما باشم ای دوست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 16:46  توسط بهروز ذبیح الله | 

  

 

به فضل خدا آگاه شدم که بعد از سی سال فعالیت ادبی بلاخره با ابتکار فرهنگستان شعر جهان برای اولین بار مجموعۀ اشعار شاعر نام آور تاجیک رستم وهاب منتشیر شده است.

چاپ اولین مجموعۀ اشعار رستم زیر  عنوان «شهر خرشید» بدین معنی نیست که او شاعر نوقلم و تازوارد در ادبیات معاصر تاجیک باشد. در این مدت طولانی گاه گاه در مطبوعات تاجیکستان شعرهای رستم چاپ شده اند و از همان شعرهای جداگانه، اجتماعی و موردی او بوی حکمت می آمد. رستم قبل از اینکه کتابش منتشیر شود در نزد اهل معنی مقام و جایگاه خود را پیدا کرده بود.

 

در مجموع اهل ادب را می توان به دو گروه تقسیم کرد:

گروه اول افرادی هستند که به خاطر نام و شهرت وارد ادبیات می شوند.

و گروه دوم که در عقلیت قرار دارند ذاتا اهل ادبند و ادبیات از برکات وجود انها بارور و ناماور می شود.

ادبیات اصیل حاصل تلاش و زحمات و سرمایۀ همین گروه است.

رستم وهّاب نیز شامل همین گروه دوم است. شخصیت او بالاتر از شعرش است. یک انسان ساکت، بی مدعا و همت بلند. در محیط ادبیِ تاجیکستان از این دست افراد انگشت شمار هستند. سه مثلث را شخصا می شناسم که با هم خیلی شبیه ند: استاد موءمن قناعت، شادروان صیف رحیم زاد و رستم وهّاب. دنیا و دید انان در مقایسه با دیگران متفاوت است. آین هارا استعداد فطری اشان به صحنۀ ادبیات آورد، خود نیامده اند. منتهی در غیبت و روند کمالات رستم تحولات سیاسی و اجتماعیِ بسیار سخت بیست سالِ اخیر تاجیکستان تاثیر گذار بود. اما سی سال غیبت و فراموشی رستم را از ادبیات دور نکرد بلکه برعکس طولانی شدن این تجربۀ تلخ و مهاجرت او از وطن کلبار این شاعر را پر بار تر و از نظر ارزش ادبی کامل تر کرده است. این همان رحمت الهی است که برای صابران وعده داده می شود. صبر تلخ است ولی میوۀ شیرین دارد.

رستم چگونه شاعر است؟ او سال ها پیش گفته بود:

 

شرق در خون خویشتن غرق است

زادن آفتاب آسان نیست.

 

فلسفۀ زندگی و جهانبینیِ رستم با همین عبارۀ « زادن آفتاب آسان نیست» شدیدا گره خرده است. در واقع این عباره ملاک و معیار نگاه رستم به ادبیات و کلا زندگی را مشخص می کند. این تعبیر ظرفیت شاعر را آشکار می کند و فلسفۀ بزرگیست...

رستم وهاب شاعر خرد گرا است. در بارۀ هر چیزی یا موردی شعر نمی گوید و یا اگر گفته باشد هم عرضه نکرده است.

او دنبال هدف و حکمت است. رباعیِ مشهور خیام را به یاد بیاریم:

 

گر بر فلکم دست بودی از یزدان

برداشتمی من این فلک را ز میان

از نو فلکی به خود چنان ساختمی

کآزاده به کام دل رسیدی آسان

 

رستم وهاب نیز در همین زمینه و بسیار شاعرانه می گوید:

 

ایا گردون گریبانت به چنگ من اگر افتد

چنان افشانمت کز سینه ات شمس و قمر افتد

 

وقتی در بارۀ همت رستم حرف زدم منظورم ایجاد همین گونه ابیات است. مثال دیگر:

 

نیامدم که زِ نایِ کسی نفس بِکَشَم

نه از هوای کسی بر سرم قفس بِکَشَم

نیامدم که بصد فَرودین شکوه و امید

به خاک افتم و ناز و نیازِ خس بِکَشَم

اگر چو توب دلم را به پیش پای کشید

محال باشد از این عرصه پای پس بِکَشَم

 

حالا خود این ابیات شخصیت باطنیِ رستم را معرفی می کنند و خواننده زود احساس می کند که با چه کسی سر و کار دارد. این جا دیگر موضوع « من عاشقی تو ولیک مجنون نشوم» نیست.

این حرف از شهر خرشید می رود:

 

شهر خرشید همان رمز خراسان شماست

جام جم نوبتی از گردش عرفان شماست

هست در خاتم ایام خطوطِ دیگری

خضر نوروز به تدبیر سلیمان شماست

سینۀ صاف شما مکمن سینای شماست

بوی ریهان شما خود ابوریهان شماست

هیج کس سلطنت جم ز شما وا نسیتد

عشق و عرفان شما هست که ایران شماست

چون برم قطره بر آن قوم که کوثر دارد

چه کند حرف مرا آنکه پیامبر دارد

 

و بعدِ بررسی مفصل این موضوع در شهر خرشید در « ساقی نامه» چنین نتیجگیری می کند:

 

مغنی دیگر نغمه ای ساز کن

زمین و زمان را پر آواز کن

به آوای تار و به گلبانگ رود

بگو جام بخشانِ مارا درود

درودی بر آن پیر دانای توس

که خرشید و مه آیدش خاک بوس

جهان پهلوان جهانِ سخن

جهان خسروِ جاویدان سخن

بصد آبخیز دیگر نوح ماست

که« شه نامه» خود کِشتیِ روح ماست

 

هدف رستم بیدار کردن فطرت خفتۀ ملت خویش است. او در شهر خرشید با رویش های بسیار معثیر در تار های نازک قلب جوانان ناخون می زند:

 

 

بیداریِ ملی، احیای هویت و اصالت ، ترغیب خرد و خردورزی و آشنای با گزشته و حال به خاطر تامین سعادت آیندۀ ملت از اهداف اصلی رستم در خلق منظومۀ « شهر خرشید» که نام کتاب نیز از ان برگزیده شده است.

 

رستم وهاب در غزل سرای نیز دست دراز دارد و غزلیات او از نور خرشید های درخشان ادب فارسی نیرو می گیرند.

 

ز همه بها فزون تر چه به رایگان رسیدی !

تو مگر فرشته بودی و زِ آسمان رسیدی ؟

چو نسیمِ  بی غباری که به ره کند نوازش

تن و جان خسته یرا، تو به من چنان رسیدی

نه ز قسمتم امیدی، نه زِ بختم این هوس بود

تو ز چشم این دو رهزن به چه ره نهان رسیدی

دل من بهار دارد ، سر من خمار دارد

شب من شرار دارد که به جای جان رسیدی

چو هوای گیسو انت شفق طلوع من شد

ز فنا خطر ندارم که ز جاویدان رسیدی

نفس دیگر نخواهم که ز خود کنم رهایت

به کنار من بیا سا که به آشیان رسیدی

 

رستم شاعر درد های نهفته است که به صدای قلب وی کم تر توجه شده است:

 

صدای آهِ نهان مرا نمی شنوی

ز برجِ عشق اذانِ مرا نمی شنوی

میان قه قهِ مستانه ای قدح نوشان

شکست شیشۀ جانِ مرا نمی شنوی

 

یا خود در همین زمینه جای دیگر می گوید:

 

هر شبم غم های تو در خون دل تر می کند

آرزوی ناله ای دارم که محشر می کند

صد شجاعت می شود در پشت سنگر بی نشان

گر خیانت آن یکی از پشت منبر می کند

شاعرا اندر دو راه انتخاب افتاده ای

می کند تیغ زبان کاری که خنجر می کند؟

 

روستم مردی پارسا و مقید به عهد روز ازل است. یکی از دلایل گوشه گیریِ او از محیط آلوده خویش حفظ کرامت و شخصیتِ  خود است. او دنبال نام، شهرت دروغین و مقام زللت بار نمی گردد.دولت او گوهر عشق است و ان را با چیزی و کسی معمله نمی کند.

 

در خون دل آغوشته در آغوش تو میرم

تقدیر مبادم که فراموش تو میرم

بی گور و کفن بی هوس مجلس ماتم

 بخت است که در دامن گلپوش تو میرم

ننگ است به تدبیر ز تو غفلت عاشیق

مدهوشِ تو، مدهوشِ تو، مدهوشِ تو میرم

 

 

بی شک  سی سال سکوت دلیل قاطع بر صداقت رستم در راه آرمان ها و اهداف والای انسانی است، زیرا هدف او شاعر بودن یا شعر گفتن نیست بلکه شعر نزد او وسیله یست برای ترغیب اندیشه های بشری و بشر دوستانه.

 

یا رب به جز تو یار دیگر نیست، نیست، نیست

جز تاعتِ تو کار دیگر نیست، نیست، نیست

در ساعت فراقِ تو از چشم اشک بار

نیکو تر آبشارِ دیگر نیست، نیست، نیست

یا رب همه امید به لطف تو بسته ام

امید و انتظار دیگر نیست، نیست، نیست

در چارسوی دهر همه ورطۀ بلاست

جز امنِ تو حصار دیگر نیست، نیست، نیست

ای نور چشم گرچه تو را هیج کس ندید

غیرِ تو آشکارِ دیگر نیست، نیست، نیست

هر جا که رفته ایم به پاس استاده ایم

جز با تو ام قرار دیگر نیست، نیست، نیست.

 

در پایانِ مطلب انتشار مجموعۀ « شهر خرشید» را به همۀ عاشقان و طالبان و دوست داران ادب فارسی تبریک می گی یم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:39  توسط بهروز ذبیح الله | 
در روایتی آمده که رسول گرامی(ص) از جبرءیل پرسید: آیا بعد از من بر زمین فرود می آیی؟ گفت آری ده بار می آیم و ده چیزرا می برم:

اول برکت را،

دوم رحمت را،

سوّم حیاء زن ها را،

چهارم تعصّب و -یرت مردان را،

پنجم عدالت سلاطین را،

ششم صداقت راستگویان را،

هفتم سخاوت اغنیاء را،

هشتم صبر فقراءرا،

نهم حکمت از دل حکما را،

دهم ایمان از قلوب موءمنان را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:26  توسط بهروز ذبیح الله | 

 

1. ...خداوند آیینه ای می خواست تا خود را در آن تماشا کند، پس عالم و آدم را آفرید. عالم در حکم آیینه بود و آدم در حکم صیقل آیینه. با آفرینش آدم آیینۀ عالم صیقل یافت و جمال خق را به تمام و کمال نمودار گردانید.

 

 

حبذا روزی که پیش از روز و شب

فارغ از اندوه و آزاد از طلب

متحد بودیم با شاه وجود

حکم غیریت بکلی محو بود

جمله اعیان جهان بی چند و چون

زامتیاز علمی و عینی مصون

نی به لوح علمشان نقش ثبوت

نی ز خان فیض هستی خورده قوت

نی ز حق ممتاز و نی از یکدیگر

غرق در دریای وحدت سر به سر

ناگهان در جنبش آمد بحر جود

جمله را در خود ز خود با خود نمود

 

 

2. وقتی می گوییم عالم همه مظاهر تجلیات حق است، منظور ما تجلی اسماء و صفات اوست. ما حق را جز از راه صفات او نمی شناسیم، ذات بی صفت از حیطۀ فهم و ادراک ما بیرون است.

 

 

ایزد که هزار در برو بگشودت

راهی به کمال کنه خود ننمودت

تا زحمت بیهوده به خود ره ندهی

در ذات خود از فکر حذر فرمودت

 

یا خود

 

اندیشه در اسرار الهی نرسد

در ذات و صفات حق کماهی نرسد

علمی که تناهی صفت ذاتی اوست

در ذات مبرا ز تناهی نرسد

 

 

3.به عقیدۀ ابن عربی مراتب کلیِ هستی، که شیخ از هر مرتبه به حضرات یا عالم  تعبیر می کند، پنج است. این پنج عالم یا پنج حضرت که در طول یکدیگرند ، یکی مظهر دیگری است. پس خداوند برای آفرینش عالم و آدم در پنج مرتبه تنزل کرد تا هستی مشهود شد.

 

 

واجب چو کند تنزل از حضرت ذات

پنج است تنزلات اورا درجات

غیب است و شهاده در وسط روح و مثال

والخامس جمعیة ملک الحضرات

 

 

4. این موجوداتی که در جهان می بینیم، پیش از آن که در عین عالم پیدا شوند، در عالم علم حق پیدا شده اند، یا به عبارت بهتر، در عالمِ علمِ حق پیدا بوده اند و وجود آنها در آن عالم وجود معقول و علمی بود.

 

 

 در رتبۀ اول که صفات جبروت

از ذات جدا نبود و ملک از ملکوت

اعیان وجود را پدیدار نبود

در عین ظهور بلکه در علم ثبوت

 

 

5. ابن عربی آن موجودات معقول و علمی را اعیان ثابته یا امور کلیه نام می گزارد. این امور کلی ، که تنها در عالمِ علمِ حق وجود داشتند، گامی دیگر بر می دارند تا از سراپردۀ غیب به صحنۀ شهود در آیند. پس موجودات هم مانند خود حضرت حق ظاهری دارند و باطنی. ظاهر آنها همان است که به صورت اعیان خارجی دیده می شود و باطنی آنها عین ثابت یا وجود معقول آنها ست که محسوس و مشهود نمی شود. هر موجود عینی بر حسب اقتضای عین ثابت خود هستی می یابد.

 

 

اعیان که مخدرات ستر قِدَم اند

در ملک بقا پردگیان حرم اند

هستند همه مظاهر نور وجود

با آن که مقیم ظلمات عَدَم اند

 

 

 

6. اعیان ثابت مثل سکۀ دو رویه اند. یک روی انها صوَرِ اسماء الهی است و روی دیگر انها اعیان خارجی عالم است. پس انها نیز هم آشکارند و هم نهان. از آن حیث که عین عالم عیان اند آشکارند و از آن حیث که معقول ند و به خود وجود خارجی ندارند نهان اند. هر وجود خارجی صورت فعلیت یافتۀ عین ثابت خود است.

 

 

 

اعیان همه آیینه و حق جلوه گر است

یا نور حق آیینه و اعیان صوَر است

در چشم محقق که حدید البصر است

هر یک زین دو آیینۀ آن دگر است

 

 

7.رابطۀ عین ثابت با موجود عینی رابطۀ صفت با موصوف است. وجود صفت به موصوف است، و موصوف نیز در عینیت و تشخص خود وابسته به صفت است. در تعبیری دیگر، اعیان ثابته فرایند آن تجلی الهی است که در قید تعین نیامده است، نقشِ بی نقشی است. آین تجلی را ابن عربی فیض اقدس نام می نهد و تجلی دیگر را که موجب پیدا شدنِ تعدد و تکثر در اعیان است فیض مقدس می خواند. رد واقع تجلی الهییکی بیش نیست که اگر از بالا در آن نگریسته شود فیض اقدس خوانده می شود و اگر از پایین مورد نظر قرار گیرد فیض مقدس نام دارد.

 

 

 

در عالم معنی که نباشد اشیا

از ذات خود و غیر خود آگه اصلا

هستند همه ز روی هستی یکتا

نوریت علمشان ز هم کرده جدا

 

 

 

8. از دیدگاه وحدت وجود، خلق عین حق است و نه چنان است که خالقی باشد و مخلوقی جدا از او. خالق و مخلوق از هم جدا نیستند. عالمِ  وجود پرتوِ تجلی حق است. ساخته ای جدا از خدا نیست بلکه خود خداست که در صورت عالم جلوه گر می شود.

 

 

هستی بی شرط وحدتش نامزد است

ورزان که به شرط لاست نعتش احد است

مأخوذ به شرط شی که باشد واحد

می دان که ظهورش از ازل تا ابد است

 

 

 

9. خلق عین حق است.خالق و مخلوق از هم جدا نیستند. عالم وجود پرتوِ تجلی حق است.گوینده و شنونده که یکی شد، و ظاهر و باطن که در هم آمیخت، حقیقت واحد در حجاب کثرت افتاد، چنانکه عدد یک در عالم اعداد با تغییر مراتب از دهگان و صدگان و هزارگان عدد های بی نهایت پدید آورده است و حال آن که اصل همۀ آن ها همان عدد یک است و عالم اعداد چیزی جز تفسیر عدد یک یعنی بسط و تکرار آن نیست، و در هر حال لازمۀ عدد وجود معدود است و اگر معدودی نباشد عددی نیست.

 

 

در مذهب اهل کشف و ارباب خرد

ساری است احد در همه افراد عدد

زیرا که عدد گرچه برون است ز حد

هم صورت و هم ماده اش هست احد

 

 

تحصیل وجود هر عدد از احد است

تفصیل مراتب احد از عدد است

عارف که ز فیض روح قدسش مدد است

ربط حق و خلقش این چنین معتقد است

 

 

10. همچنین نور که در ذات خود واحد و بسیط و بی رنگ است ، ولی مظاهر و تجلیات آن متکثر است و به لحاظ الوان با هم متفاوت و مختلف می نماید. نسبت حق به سایۀ خاصی از خرد و بزرگ و صافی و صافی تر مانند نسبت نور است به شیشه ای که میان نور و بیننده حجاب می شود. نور به رنگ شیشه در می آید و حال آن که نور در واقع رنگ ندارد ولی این طور می نماید.

 

 

در کون و مکان نیست عیان جز یک نور

ظاهر شده آن نور به انواع ظهور

حق نور و تنوع ظهورش عالم

توحید همین است و دگر وهم و غرور

 

اعیان همه شیشه های گوناگون بود

کافتاد بر آن پرتو خورشید وجود

هر شیشه که بود سرخ یا زرد و کبود

خورشید در آن هم به همان رنگ نمود

 

 

11. تجلی حق چیزی است چون تموج دریا. اگر دریا موج می زند، موج عین دریاست و غیر دریا نیست. بخاری که از دریا بر می خیزد به شکل ابر در آسمان ها سفر می کند و به شکل برف و باران به زمین می ریزد و در جویبار ها روان می شودو آنگاه جویبار ها به هم می رسند و آخر سر باز به دریا می پیوندند. دریا خاستگاه موج و بخارو ابر و باران و رود است. هر یک از انها به ظاهر وجودِ مستقل خود و حکم خاص خود را دارد و از دیگری جداست، اما دیدۀ حقیقت بین در همۀ آنها چیزی جز دریا نمی بیند.

 

 

چون بحر نَفَس زند چه خوانند بخار

چون شد متراکم آن نَفَس ابر شمار

باران شود ابر چون کند قطره نثار

وان بارن سیل و سیل بحر آخر کار

 

بحری است کهن وجود بس بی پایاب

ظاهر گشته به صورت موج و حباب

هان تا نشود حباب یا موج حجاب

بر بحر که آن جمله سراب است، سراب

 

 

 

12. حق تعالی در هر موجودی از عالم, به قدری که حقیقتِ آن موجود طلب می کند, هست اما مجمعِ آنچه خلیفه راست هیج موجودی را نیست و تنها خلیفه بود که بر مجموع دست یافت. صورت ظاهرِ انسان را خداوند از حقایق و صورت های عالم کرد و صورتِ باطنِ او را به صورتِ خود آفرید.

 

 

معشوقه یکی است لیک بنهاده به پیش

از بهر نظاره صد هزار آینه بیش

در هر یک از آن آینه ها بنموده

بر قدر صقالت و صفا صورت خویش

 

هستی به مراتب چو تنزل فرمود

هر جای ز رخ شان دگر پرده گشود

در مرتبۀ باز پسین کانسان بود

هر یک ز شؤن به وصف مجموع نمود

 

 

13. و شکی نیست که حدوثِ حادث و نیازمندِی آن به محدِثی که آن را به وجود آورده ثابت است, زیرا که حادث بنفسه ممکن است, پس وجود آن از خویش نیست و از دیگری است و ارتباطِ حادث به محدِث ارتباط نیازمندی است, و ناگزیر آتچه حادث مستند به اوست باید واجب الوجود لذاته باشد و در وجودِ خود, بنفسه, غنی و از دیگری بی نیاز باشد, و آن واجب الوجود است که به ذاتِ خود حادث را هستی بخشیده و حادث به او منتسب گردیده است.

 

 

هر چیز که جز وجود در چشم شهود

در هستی خویش هست محتاج وجود

محتاج چو واجب نبود وصف وجوب

باشد به وجود خود و هوالمقصود

 

 

14. هر موجودی به حسب عینِ ثابت خود استعداد یعنی قابلیت ها و تقاضایی دارد، و این تقاضا ها غالبا حتی بر خود او مخفی می ماند. عینِ ثابتِ هر کس به زبان استعداد می گوید که چه می طلبد و خداوند از این راه علم حاصل می کند که خواهش بنده چیست و از این رو علم خدا در بارۀ هر کس تابع چیزی است که پیش از آمدن به این عالم در عینِ ثابتِ او بوده و چون چنین است خداوند به هر کسی همان را می دهد که عینِ ثابتِ او خواستارِ آن است.آبن عربی می گوید راز سرنوشت یا سرّ قدَر همین است...

 

 

حق عالم و اعیان خلایق معلوم

معلوم بود حاکم و عالم محکوم

بر موجب حکمِ تو کند بر تو عمل

گر تو به مثل معذبی ور محروم

 

حکم قدر و قضا بود بی مانع

بر موجب علم لایزالی واقع

تابع باشد علم ازل اعیان را

اعیان همه سر شئون حق را تابع

 

 

15. چون حق پرده از برابرِ چشم کسی بر دارد، انگاه او در می یابد که وراء نقش های گوناگونی که در عالم نمودار است جز یک حقیقت و جز یک ذات نیست. این صورت های مختلف، هر چه هست و در هر کجا که هست، مظاهر حقیقتی واحد است. وجود یکی بیش نیست. همۀ موجودات را به همۀ صفات حق می توان توصیف کرد مگر به صفت .ج.ب ذاتی، که آن جز در بارۀ حق تعالی راست در نمی آید.

 

 

هستی که مبرّا ز حدوث است و قِدم

نه کل و نه جزوست و نه بسیار و نه کم

زیرا که تعّین چه اخص و چه اعم

مسبوق بود بلا تعیّن فافهم

 

واجب که بود خرد ز کنهش اعمی

هست از همه در نسبت هستی اجلی

ماهیته  اخفی  من أن  تظهر

انیته  اظهر من  أن  تخفی

 

 

منابع: «فصوص الحکم» ابن عربی ، درامد، برگردان متن، توضیح و تحلیل

              محمد علی موحد و صمد موحد

 

       « شرح رباعیات» مولانا جامی

 

                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 6:44  توسط بهروز ذبیح الله | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
انجانب بهروز ذبیح الله در شهرستان درواز ولایت بدخشان تاجیکستان متولد شده ام. بعد ختم مکتب همگانی متوسطه و هنرستان شهر دوشنبه وارد دانشگاه دولتی-ملی تاجیکستان ریشته ی زبان و ادبیات فارسی تاجیکی شدم . از سال های دانشجوی به نویشتن مقالات در موضوعهای مختلف شروع کردم و عضو اتحادیه ی خبرنگاران تاجیکستان و کنفدراسیون بین المللی خبرنگاران جامعه ی مستقل مشترک المنافع می باشم.

پیوندهای روزانه
ادب نامه
حدبث عشق
شعر نو فارسی زبانان
گزیده اشعار فریدون مشیری
کشور های فارسی زبان
سیری در شعر و ادب فارسی
گندم
تاجیکم
بزرگترین پرتال شعر فارسی
آیات غمزه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1389
آذر 1389
مهر 1389
بهمن 1388
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM